نگهبان
در دورترین بخش جنگلی در دورترین روستا. درختی ایستاده بود که هیچکس نمیدانست چند قرن عمر دارد. تنهاش پر از نقشهایی بود که شبیه خطهای دست آدمها به نظر میرسید؛ انگار تمام کسانی که روزی به آن تکیه کرده بودند، بخشی از خود را در پوست درخت جا گذاشته بودند.
میگفتند این درخت، آدمهایی که خود را گم کردهاند، صدا میزند.
یک غروب، دختری با پیراهنی سفید از میان مه جنگل گذشت. هیچکس نمیدانست از کجا آمده است. فقط پرندهای سفید بالای سرش پرواز میکرد؛ پرندهای که در افسانههای قدیمی، پیامآور تغییر فصلها بود.
دختر به درخت رسید و دستش را روی تنهی پیر آن گذاشت.
باد نرم شد. برگها آرام گرفتند. حتی نور خورشید، بیشتر ماند.
ناگهان درخت شروع به درخشیدن کرد. همهچیز سفید شد.
وقتی سفیدی کنار رفت، دختر دیگر دیده نشد. فقط پرندهای سفید روی شاخه نشسته بود و درختی که حالا یک جوانه در میان شاخههای قدیمیاش داشت.
سالها گذشت.
رهگذران میگفتند گاهی در آن جنگل، دختری با پیراهن سفید را میبینند که کنار درخت ایستاده و دستش را روی تنهی آن گذاشته است.
اما هیچکس نمیدانست…
او نگهبان درخت است،
یا اینکه درخت، سالها انتظار کشیده تا دوباره شکل انسانی بگیرد.
مریم سلیمانی