
پیادهروی در گرگومیش؛ 1890
اثری از وینسنت ون گوگ
پیـــادهروی در گـــرگومیـــش
هنگـــامِ گـــرگومیـــش، آن دم که نه شـــب است و نه روز،
آنگـــاه که شـــب آرامآرام روز را در آغـــوش میکشـــد،
آرامـــشی هست از جنســـِ تو.
دســـتانت را میگیـــرم؛
در دمادمِ خنـــکای شـــب و سپیـــده،
هر چه هست در هم میآمیـــزد
و من و تو یکی میشـــویم.
تو با پیراهنی زرد، چون خورشـــید، میدرخشـــی
و من، در جامـــهٔ آبیِ شـــب،
تکیـــهگاهِ دســـتان تو میشـــوم.
سبزینـــهها ما را
پارهای از نقشونگارِ طبیعـــت میدانند،
و هلالِ مـــاه، بر فراز سرمان،
آسمـــانِ فیـــروزهای را با ما قســـمت میکند.
آنگـــاه که گـــامزنان پیـــش میرویم،
با شـــوقِ کودکـــانهٔ خویـــش روبهرو میشـــوم
و دســـتانت مرا
به سرزمیـــنهای دور میبرند.
مریم سلیمانی