
رویا جان…
نتوانستم برایت کاری کنم.
نتوانستم تو را از درد نجات دهم.
نتوانستم پروازت را کنسل کنم.
همانطور که برای بابا، مجید و بانو نتوانستم کاری کنم.
جانِ خواهر…
بابا هنگام پرواز از من خواست کاری برایش بکنم. گفت: «تو میتوانی.»
اما از دست من هیچ کاری برنمیآمد.
پروازش تأخیر نداشت.
عزیزتر از جانم،
عشق تو همیشه در دل من زنده است.
باز هم روزگار غافلگیرم کرد.
امشب، به قول بابا، خونِ جگر خوردم.
بهانهی من، بغضِ خانهی من شده است.
دلم گریه میخواهد.
هرچه خون گریه کنم، برای وجود نازنینت و دردهای بیدرمانت کم است.
دلم برای چشمانت تنگ نمیشود،
چون چشمانت در من زندگی میکنند.
قلبم به جای تو میتپد.
از شدتِ درد،
تو را کودکی دیدم
که در کوچهباغِ خاطراتمان میدود؛
بیخبر از جهان،
بیخبر از پرواز،
و بیخبر از روزی
که درد، نامِ تو را آرامآرام
از لبهای زندگی خواهد گرفت.
ای نازنین خواهر…
شکایتی از پروازت ندارم.
این زندگی، هرچه به تو داده بود، یکجا از تو نگرفت؛
ذرهذره جانت را گرفت.
من به جای تو برای دردهایت درد میکشم.
تو از من قویتر بودی.
مرا ببخش که تو را ضعیف تصور میکردم.
هرچه بیماری تو را بلعید،
من ضعیفتر شدم و تو قویتر.
ای قهرمان زندگیام…
همانگونه که برادرمان مجید قهرمان زندگی من شد.
من هیچگاه تو را در خاک نمیبینم.
تو فرشتهای هستی که همیشه در آسمان دلم پرواز میکند.
فرشتهی زیبای من…
قویِ زیبای من…
تو سرشار از زنانگی بودی،
سرشار از احساس.
دنیا برای پاسخ دادن به احساست کوچک بود.
واژهها برای تو کم میآوردند.
جانِ خواهر…
من به جای تو خواهم جنگید.
گل ارکیدهی من…
تو بذر زنانگی، مقاومت، لطافت و قهرمانی را در من کاشتی و پرورش دادی.
راستش را بخواهی، به تو حسودی میکنم.
پدرمان، همراه فرشتگان، تو را تا خانهی نو بدرقه کردند.
چه بدرقهی باشکوهی برای قویِ زیبایی چون تو.
رویای من…
چه شد که پیلهات را دریدی
و زودتر از انتظار من به پروانهای زیبا بدل شدی؟
بوسه بر زخمهایت میزنم،
بوسه بر دردهایت.
زیبای من…
دیدارمان در جشن و بزم آسمانی.
به امید دیدار،
نازنینِ من، رویا.