مرا نیرویی میکشاند که نمیشناسمش.
حالی بر من گذشته است که هرگز تصورش را نمیکردم؛ حالی که توان را از جانم گرفته است.
پنجره باز است. آسمان روشن است. آفتاب میتابد، اما من خورشیدی نمیبینم.
هوا ابری است، اما من ابری نمیبینم.
پرندگان آواز میخوانند، روز از پیِ روز میگذرد، اما چیزی در من از حرکت ایستاده است.
من زمینی ترکخورده و تشنهام؛ به انتظار باران.
مریم سلیمانی