«خانهای در خیابان شاپور»
کمی پایینتر از میدان حسنآباد، به سمت خیابان شاپور، خانهی مادربزرگ پدریام بود؛ پیش از آنکه او از دنیا برود. همه او را «مادر» صدا میزدند. خانهای بود با دری چوبی و بلند رو به خیابان، کنار یک گاراژ. در که باز میشد، از همان ابتدا پله بود تا آسمان. آنقدر پله بود که نمیشد شمرد. پلهها مستقیم و بیپاگرد بالا میرفتند تا به راهروی اصلی خانه برسند. بالای پلهها هم یک در چوبی به عنوان حفاظ بسته میشد. انگار از خیابان یکراست وارد طبقهی سوم میشدی. راهرویی پهن بود با دو اتاق پانزده یا بیست متری و بالکنی کوچک، در حد ایستادن یک نفر، رو به خیابان. انتهای راهرو، سمت چپ، دستشویی و حمامی بزرگ قرار داشت؛ با دیوارهایی که یا سیمانی بودند یا آنقدر کهنه که در چشم کودکیِ من سیمانی به نظر میرسیدند. کمی جلوتر، آشپزخانهای کوچک بود با یک سینک ظرفشویی، یک طاقچه و دو پنجرهی چوبی. بعد از آن دوباره راهرویی پهن آغاز میشد که به اتاقی تودرتو و آشپزخانهای دیگر، درست شبیه قبلی، میرسید. دیوار اتاقها و راهروها تا نیمه با چوب پوشیده شده بود. سقف آنقدر بلند بود که وقتی مینشستی دیگر دیده نمیشد. همیشه برایم سؤال بود آن لامپ را آن بالا چگونه نصب کردهاند و اگر بسوزد چطور عوضش میکنند. بخشی از راهروی دوم رو به گاراژ باز میشد. میگفتند بیشتر بچههای فامیل در همان گاراژ کار کردهاند و دستشان به کار فنی آشنا شده است. حالا که به آن خانه فکر میکنم، یاد شعری از حمیرا میافتم: «پله پله تا ملاقات خدا میروم.» انگار آن شعر را برای همین خانه گفته بودند. هر بار که از خانه بیرون میآمدیم و پا به خیابان میگذاشتیم، احساس میکردم از دنیایی دیگر آمدهایم. تنها چیزی که امروز از آن خانه میدانم این است که به یک تولیدی تبدیل شده است. آن خانه در کودکی در نظرم بسیار پرپیچ و خم و بزرگ بود. از هرجای خانه کسی را صدا میزدی نمیشنید. در راهروها میدویدیم و ترسم همیشه آن پله های خروج بود. شاید هم کوچکی من همه چیز را بزرگ میدید. این را هم شنیده بودم که خانه موش داشت. میگفتند یک روز مادربزرگم یکی از آنها را در پاچهی شلوارش گیر انداخته بود. فقط فکر کردن به آن هم مو به تنم سیخ میکند. خودم هیچوقت ندیدم، اما از ترس، پایم را زیر کرسی معروف مادربزرگ نمیگذاشتم؛ همان کرسی بزرگ و گرمی که با ذغال داغ میشد. (هرچند مادربزدگ پدری، فقط فرزند دخترش را دوست داشت و مادر بزرگ مادری، دو فرزند خالهام را که با آنها زندگی میکرد دوست داشت.) اهالی خانه همه با هم زندگی میکردند؛ سه خانواده در یک خانه. امروز هر کدام زندگی مستقل و خانهای جداگانه دارند. شنیده بودم شوهر دختر عمهام گاهی شبها در خواب راه میرفته است. مردی چهار شانه قدبلند و خوشاخلاق و جوان بود. شبی از آن پلهها پایین رفته و به سمت سینما در خیابان میرود و دوباره از آن پلهها بدون لغزشی به رختخواب رفته است. یادم نمیآید چه کسی این را تعریف کرده است. و چه کسی او را تعقیب کرده است.
مادربزرگ و همسر دومش و شوهر دختر عمهام که در آن خانه زندگی میکردند دیگر در میان ما نیستند. نمیدانم صفای آن روزگار را هم با خود بردهاند یا نه. آن یکی دو باری که به یاد میآورم، همه با هم خوش بودند؛ هرچند من از خود خانه میترسیدم. حالا برایم جالب است که بتوانم یک بار دیگر وارد آن خانه شوم و ببینم چه شکلی شده است. البته با عقل امروزم بیشتر از آن پلهها میترسم. گاهی ترس، جای خودش را میان کودکی و بزرگسالی عوض میکند. آن روزها از موشها میترسیدم و از پلهها نه؛ امروز از آدمها بیشتر میترسم.
مریم سلیمانی