خاطرهها دستهای مصنوعیاند. دراز میشوند؛ میفشاریشان، حس نمیکنند. لمس میشوند، اما لمس نمیکنند.
تو را به هر کجا که بخواهند میکشانند؛ به خرابهها، زخمها، کاخهای ویران، و گلهای رنگی که دیگر کاشته نشدند. با پروانهها میرقصانندت، بالهای مصنوعی به تو میدهند و تا توهمِ حقیقت میبرندت.
اما آنجا که میخواهی لمس شوی، نفس بر نفسش بدمی، جانی ندارند.
و تو میمانی و تو.
گفتم، نگفتم؟ که خاطرهها چگونه دود میشدند و من تنها نظارهگرشان بودم.
گفتم، نگفتم؟ که تکیهگاهها و دیوارهای امنیت فرو ریختند.
گفتم، نگفتم؟ که مرگِ پروانه را به جان خریدم.
مریم سلیمانی
(با جملهای از کتابی که نامش را نمیدانم آغاز کردم. این متن را در روزهای قطعی اینترنت و پیش از سوگِ خواهرم نوشتم.)