ابرها در هم تنیدهاند
نورِ طلایی، در گوشهای از افق، گوشهنشین شده است
دریا
سبز، آبی و خاکستریست
آسمان
در لایههایی از آبی، سفید و خاکستری امتداد دارد
نورِ طلایی
رنگها و خطها را در هم میشکند
تپهها
از دور… خیلی دور پیدایند
صخرهها تا دل دریا پیش رفتهاند
نردهها مرز انسان و طبیعت را بر دوش میکشند
و دور تا دور دریا امتداد یافتهاند
آدمها در بعدازظهری طلایی به تماشای دریا نشستهاند
گاهبهگاه کشتیها عبور میکنند
مرزِ دریا و آسمان یکیست
لباس آدمها رنگین است
همهچیز مثل هر روز است
تنها آدمها عوض میشوند: بومی، توریست، محلی
در مجاورت دریا
خانههای لوکسِ دوطبقه و باغهای پرگل دیده میشوند
کسی از پنجره سر خم نکرده است
برای دیدن این همه زیبایی
آنها
خود بخشی از منظره شدهاند
آسمان آرام آرام از روشنایی میافتد
نورِ طلایی کوچکتر میشود
و در نقطهای از دریا جمع میشود
رطوبت، زمین را تر کرده است
نمنم باران همهجا را خیس کرده است
در این تابلو چیزی کم است
بناهای کهن
و پوستهپوسته شدن رنگ دیوارها
از زیباییشان چیزی کم نمیکند
ستونها هنوز ایستادهاند
درها و پنجرههای چوبی هنوز زندهاند در دل زمان
باران آرام میبارد
و عطر سبزه در فضا پخش شده است
همهچیز اینجاست
اما چیزی در من خالی است
کافهها با ویترینی از ماگهای رنگی
در امتداد پیادهرو تا دل فضا نشستهاند
عطر قهوه ترک و فرانسه در هواست
صندلیها پرند از آدمهایی که لحظهای زندگی را با هم قسمت میکنند
و یک صندلی خالی
مریم سلیمانی