«خدا مرده است»؛ تأملی بر یک جملهٔ نیچه
شاید آن زمان که نیچه گفت «خدا مرده است»، به درماندگی و بیپناهیِ خود پی برده بود. شاید آنقدر زخم پشت زخم خورده بود که مرهمی ندیده بود. شاید فریادرسی نیافته بود. هرچه بیشتر چشمانش به جهان گشوده شد، بیشتر به عظمت و رازآلودگیِ هستی پی برد.
من هرگاه به عظمت هستی فکر میکنم، انتظارم از خداوند چند برابر میشود. شاید آنکه رنج را از نزدیک لمس کرده، بیش از دیگران از خدا انتظار داشته باشد. شاید گاهی درد چنان بر انسان چیره شود که میان او و همهٔ پاسخها دیواری از سکوت برپا کند.
نیچه در «علم شاد» از زبان مردی دیوانه فریاد میزند: «خدا مرده است. خدا مرده باقی مانده است. و ما او را کشتهایم.» اما منظور او مرگ واقعی خدا نبود. او از فرو ریختن بنیانهای کهن ایمان و معنایی سخن میگفت که قرنها بر زندگی انسان سایه افکنده بود. او حتی مینویسد: «این رویداد عظیم هنوز در راه است.» گویی مرگ خدا نه یک حادثه، بلکه آگاهی تدریجی انسان از غیبت او در جهان مدرن است.
میگویند دنیا حساب و کتاب دارد؛ اما گویی زبان این حساب و کتاب برای انسان ترجمه نشده است. ما کرمهایی هستیم گرفتار در پیلهٔ این جهان. تنها اندکی موفق میشوند به پروانهای زیبا بدل شوند. برخی تا پایان عمر در همان پیله، کرم میمانند. بعضی مار میشوند و توانِ پوست انداختن دارند و برخی نه.
با این همه، جملهٔ نیچه برای من پرسشی دیگر را زنده میکند. باید خدایی وجود داشته باشد تا بتوان از مرگش سخن گفت. چگونه میتوان از مرگ چیزی سخن گفت که هرگز وجود نداشته است؟ شاید همین جمله، در ژرفترین لایهٔ خود، نه فقط انکار خدا، بلکه نوعی رویارویی با او باشد؛ رویاروییِ انسانی که فریاد زده، جستوجو کرده، انتظار کشیده و پاسخی نیافته است.
ما دردِ انسانی دیگر را نمیفهمیم، مگر آنکه خود به آن مبتلا شویم؛ و حتی آن زمان نیز شاید هرگز آن را به تمامی درک نکنیم. آیا دردها با یکدیگر تفاوت دارند؟ خواهرم که بهتازگی آسمانی شده است، میگفت: «درد، درد است. هر دردی بد است.»
شاید جملهٔ «خدا مرده است» نهایتِ دیدن خدا و در عین حال گله از او باشد. شاید هم نهایتِ ناامیدی از وجود او. نمیدانم. آنچه میدانم این است که فلسفه همیشه برای پاسخ دادن نیامده است. گاهی فلسفه تنها چراغی در دست میگیرد و پرسشی را روشن میکند.
فلسفه پاسخ نمیدهد؛ فلسفه میپرسد.
مریم سلیمانی