زندگی در یک شب
چشمم به گلفروشی افتاد. هنوز سرجایش است.
همان گلفروش است. من ازش گل خریدم؛ به خانهات دعوت بودم، اولین دیدار. از پلهها در حیاط بالا رفتیم. داخل خانه شدیم، اولین اتاق سمت راست. تنها بودی. خانوادهات شب برمیگشتند.
روی تخت تو نشستیم. حرف زدیم. حرفها داشتیم. ما قبلن همدیگر را ندیده بودیم. زمان از دستمان در رفت. شب شد، خانوادهات آمدند. گفتی دیگر نمیتوانم بروم بیرون. تا صبح کنارت خابیدم. دست بر روی شانهام گذاشتی. بغلت کردم، بوسیدمت. فرشتهای کنارم خابیده بود. نگاهت کردم. هوا روشن شد. بیدارت کردم. گفتم بیا مرا راه بینداز از خانه بیرون بروم. اول خودت از اتاق بیرون رفتی و بعد من کفشپوشیده از اتاق خارج شدم. بعد از در حیاط آرام بیرون رفتم.
دیگر ندیدمت. موهایت مشکی و تابدار بود. چشمانت درشت. روبهروی همین گلفروشی، کوچهای بود، هنوز هم هست. پلاک خانه یادم نیست. حالا بیست سال بزرگتر شدهای. بیست سال پیر شدهام.
مریم سلیمانی