کار تو داری صنما؛ تأملی بر سه بیت از مولانا
کار تو داری صنما، قدر تو باری صنما
ما همه پابستهٔ تو، شیر شکاری صنما
دلبر بیکینهٔ ما، شمع دل سینهٔ ما
در دو جهان، در دو سرا، کار تو داری صنما
ذره به ذره برِ تو، سجدهکنان بر درِ تو
چاکر و یاریگر تو، آه چه یاری صنما
مولانا
باید هر لحظه نسبت به خودمان آگاه باشیم و ببینیم چه زمانی داریم خرابکاری میکنیم. چه وقت «من» را در مرکز وجودمان قرار میدهیم و به من ذهنی بها میدهیم؟ چه زمانی خشم از کنترل ما خارج میشود و با عصبانیت زندگی میکنیم؟
زندگی از جنس آرامش و شادی است، اما ما چه میکنیم؟ خشم، زور، تحمیل و کینه را در مرکز توجه خود قرار میدهیم و از بعضی آدمها بدمان میآید.
مولانا میگوید: «دلبر بیکینه است.»
اگر خداوند را سرچشمه عشق و بیکینگی بدانیم، پس چرا اینهمه کینه با خود حمل میکنیم؟ لازم نیست چون از کسی خوشمان نمیآید، از او کینه به دل بگیریم؛ حتی اگر دوستش نداشته باشیم. دوست نداشتن یک نفر به معنای دشمنی با او نیست. میتوانیم از کسی فاصله بگیریم و رفتارش را نپذیریم، اما کینه را در وجودمان نگه نداریم. کینه تمام فضای درونمان را اشغال میکند و دیگر جایی برای آرامش، شادی و محبت باقی نمیگذارد.
چندی پیش یاد شخصی افتادم و اتفاقهای تلخی که در سالهای گذشته برایم افتاده بود. افکارم داشت مرا به کام خشم، عصبانیت، انتقام و نفرین میکشاند. اما همان لحظه به خودم آمدم و با شکرگزاری جای آن افکار را عوض کردم و فکر منِ ذهنی را از خودم راندم. با خودم گفتم چرا باید به خودم صدمه بزنم؟ من ایمان دارم هرکسی سزای کارش را میبیند، حتی اگر ما متوجه نشویم.
«کار تو داری صنما»؛ من این عبارت را دعوتی به شناخت مسئولیت خودمان میدانم. هر کاری میکنیم، خودمان انجام میدهیم. اگر ظلم میکنیم، خودمان ظلم کردهایم و اگر مهربانی میکنیم، خودمان مهربانی کردهایم. نباید مسئولیت رفتارمان را به گردن خدا یا دیگران بیندازیم.
بسیاری از رفتارهای ما از ذهنی سرچشمه میگیرند که خودش را در مرکز همهچیز قرار داده است؛ ذهنی که میخواهد همیشه حق با او باشد، دیگران مطابق میلش رفتار کنند و اتفاقات همانطور پیش بروند که او میخواهد.
دنیا پر از جنگ شده است؛ جنگهایی که خودمان، یعنی همین آدمیزاد، به راه انداخته است. انسان به نام قدرت، مالکیت، برتری و خواستههایش به انسانهای دیگر ظلم میکند. بعد هم گاهی انتظار دارد خداوند بهسرعت وارد عمل شود و همهچیز را به شکلی که او میخواهد تغییر دهد.
شاید به همین دلیل است که همیشه بهسرعت از خدا جواب نمیگیریم. ما به روش خودمان میخواهیم، اما خدا به روش خودش عمل میکند. من باور دارم خداوند به وقتش میداند چه کند و حسابرسی میکند. ما معمولاً پاسخ را به شکلی که ذهنمان انتظار دارد میخواهیم، درحالیکه شاید هنوز به بینشی که برای دیدن حقیقت لازم است، نرسیدهایم.
من وقتی درمانده میشوم، از خدا میخواهم جای من فکر کند و عمل کند؛ چون خودم بلد نیستم. وقتی ذهنم در میان هزاران فکر و راهحل گرفتار میشود، دیگر نمیدانم کدام مسیر درست است. آن وقت باید بتوانم از اصرار به دانستن و کنترل همهچیز دست بردارم و فضا را باز بگذارم تا خرد و آگاهی راه را نشان بدهند.
به نظرم یکی از دشوارترین کارها در زندگی همین است که همیشه به واکنشهای ذهنمان عمل نکنیم. این آگاهی به معنای انکار احساسات یا تسلیم شدن در برابر ظلم نیست؛ به این معناست که اجازه ندهیم هر احساسی ما را به دنبال خودش بکشاند.
بینش میخواهد. سخت است، اما اگر به این بینش برسیم، در این دنیای تودرتو بعضی از گرهها باز میشود. هرچه کمتر من ذهنی را در مرکز وجودمان قرار دهیم، کمتر اسیر خواستهها و واکنشهای ذهنی میشویم و بهتدریج فضای درونمان بازتر میشود.
«ذره به ذره برِ تو، سجدهکنان بر درِ تو»
من این بیت را به کوچک شدن منیت و نزدیک شدن تدریجی انسان به خدا تعبیر میکنم. قرار نیست یکشبه از تمام وابستگیها، کینهها و خواستههای ذهنی رها شویم. این آگاهی ذرهذره اتفاق میافتد. هر بار که متوجه خشم خود میشویم و به آن میدان نمیدهیم، هر بار که از قضاوت و تحمیل دست میکشیم، قدمی از منیت فاصله میگیریم.
وقتی «من» را از مرکز وجودمان کنار میزنیم، فضای درونمان آزادتر میشود. جایی که پیشتر خشم، ترس، حسادت و کینه اشغال کرده بودند، حالا میتواند جای بیشتری برای عشق، محبت، آرامش و شادی داشته باشد. شاید نزدیک شدن به خدا هم همین باشد؛ اینکه وجودمان را از آنچه با عشق و آگاهی بیگانه است، خلوتتر کنیم.
بیتهای مولانا را فقط نمیخوانیم، بلکه به راه زندگی میبندیمشان. شعر میتواند ابزاری برای زندگی باشد. وقتی ابیات را فقط میخوانیم و درک نمیکنیم، در زندگیمان به کارمان نمیآیند. مهم این است که در موقعیتهای واقعی زندگی، آنچه را خواندهایم به یاد بیاوریم و در رفتارمان به کار ببندیم. آن وقت است که شعر از صفحه کتاب بیرون میآید و وارد زندگی ما میشود.
مریم سلیمانی