من کیستم؟ تأملی در باب ذراتی که «من» مینامیمشان
به سؤال «تو کیستی؟» واقعاً جوابی داریم؟
فارغ از نام و نام خانوادگی، من جزئی از کلام. ما حاصل میلیونها ذره از جهان هستیایم. هیچ «منِ» ثابت و مستقلی وجود ندارد؛ یا شاید بهتر باشد بگویم آن «من»ی که دیگران از ما میبینند، تمامِ ما نیست.
این حرف، شاید در نگاه اول شاعرانه بهنظر برسد، اما وقتی سراغِ علم میروی، میبینی استعاره نیست. کربن، آهن و نیتروژنِ بدنِ ما از عناصریاند که پیش از شکلگیری زمین، در فرایندهای کیهانی و ستارهای ساخته و در فضا پراکنده شده بودند. بخش بزرگی از عناصر سنگینترِ بدن ما در نسلهای پیشین ستارهها شکل گرفتهاند؛ ستارههایی که پیش از شکلگیری خورشید و زمین وجود داشتهاند.
من میتوانم ذرات یک گل باشم، میتوانم ذرات تجزیهشدهی یک حشره باشم، میتوانم بخشی از فضولات باشم، میتوانم ذرهای از میان هزاران مولکول باشم. در سطحِ ماده، اتمها و مولکولها پیوسته میان خاک، آب، هوا، گیاهان، جانوران و بدن موجودات جابهجا میشوند. آنچه امروز بخشی از بدن ماست، پیش از این میتوانسته بخشی از شکل دیگری از ماده بوده باشد.
همهچیز هستم و هیچ نیستم.
بودا، قرنها پیش، انسان را به پنج انباشته تجزیه کرده بود — جسم، احساسات، ادراکات، ساختههای ذهنی، آگاهی — و گفته بود هیچکدام ثابت نیستند؛ پیوسته پدید میآیند و از میان میروند. در نگاه بودایی، آنچه «خود» مینامیم، ترکیبی متغیر از همین فرایندهاست، نه جوهری یگانه و ماندگار. در سنت بودایی، تمثیلِ ارابه نیز برای توضیح همین مسئله به کار میرود: ارابه چیزی جدا از اجزای خود نیست؛ آنچه «ارابه» مینامیم، نامی است برای مجموعهای از اجزا و رابطهای که میان آنها وجود دارد.
حرفِ او دربارهی ذهن و روان بود؛ حرفِ من دربارهی ماده. اما مسیر یکیست.
هراکلیتوس، فیلسوفِ یونانِ باستان، دربارهی رودخانه از رابطهی میان ثبات و تغییر سخن میگفت. در یکی از قطعات منسوب به او، از رودخانهای سخن میرود که همان رودخانه است، در حالی که آبهای دیگری پیوسته در آن جریان دارند. این نگاه را میتوان چنین فهمید که هویتِ رودخانه نه علیرغمِ جریان، بلکه دقیقاً بهواسطهٔ همان جریانِ دائمی شکل میگیرد. رودخانه اگر جریان آب را از دست بدهد، دیگر همان رودخانه نخواهد بود.
ثبات، از دلِ تغییر بیرون میآید، نه از نبودِ آن. شاید همین باشد معنای «همهچیز هستم و هیچ نیستم» — نه یک تناقض، بلکه توصیفِ چیزی که فقط در حالِ گذار، هویت دارد.
دیوید هیوم، فیلسوفِ اسکاتلندی، هر چه در درونِ خودش جستوجو کرد، دنبالِ یک «خودِ» ثابت که صاحبِ افکار و احساساتش باشد، چیزی فراتر از ادراکاتِ پیدرپی پیدا نکرد. او استدلال میکرد که ما یک تصورِ مستقیم از «خود» به عنوان جوهری پایدار نداریم و ذهن، دستکم در ارتباط با اندیشه و تخیل، مجموعه یا توالیای از ادراکاتِ مرتبط است.
او این جستوجو را در ادراکاتِ ذهن انجام داد؛ من در ذراتِ ماده.
شگفتانگیز است که آنچه «من» مینامیم، شاید تنها گذرگاهی باشد برای ذراتی که پیش از ما وجود داشتهاند و پس از ما نیز، در شکلهایی دیگر، به هستی ادامه میدهند.
شاید باید دید در هر انسان، کدام ذرات و کدام ویژگیها غلبه دارند که او را به همان سو میکشانند.
مریم سلیمانی
منابع
– NASA، How Are We Made of Star Stuff? — دربارهٔ منشأ کیهانی عناصر سازندهٔ بدن انسان.
– Stanford Encyclopedia of Philosophy، Mind in Indian Buddhist Philosophy — دربارهٔ پنج انباشته و مفهوم «خود» در فلسفهٔ بودایی.
– Stanford Encyclopedia of Philosophy، Heraclitus — دربارهٔ اندیشهٔ هراکلیتوس و مسئلهٔ تغییر و ثبات.
– Stanford Encyclopedia of Philosophy، Hume — دربارهٔ دیدگاه دیوید هیوم دربارهٔ «خود» و ادراکات.