دلبر عزیزم،
میخواهم بیپرده اعتراف کنم که دلم را به تو باختهام. هر سحرگاه، حتی پیش از آنکه چشمانم را ببینند، با یاد تو گلهای باغچه و کنار راه را آبیاری میکنم. خوب میدانم که گاهی در خاطر تو نقش میبندم و تو نیز میدانی که از من گریزی نیست. عشق من چون پیچکی سبز و سرزنده، بر تار و پود احساست تنیده است. گاهی از تو روی برمیگردانم، تنها برای آنکه فراق تو را تاب آورم؛ این تنها شیوهای ناچیز است برای عمیقتر دوست داشتنت.
نمیدانم چرا رؤیاها اینگونه نایاب گشتهاند؛ هر شب با خیال تو به آغوش خواب میروم. کاش میدانستم تا چه حد در اندیشه منی. آه، چگونه میتوانی به کسی که حتی با رؤیای تو نفس میکشد، نیندیشی؟ من با خستگی تو خسته میشوم و با شادمانیات شادمان. چون لبخند بر لبانت مینشیند، دنیا برایم زیباترین مکان میشود. میدانم که گاهی اخمو میشوی و من حتی چینهای اخم بر پیشانیات را میبوسم، همانند همین لحظه.
با عشق همیشگی..
مریم سلیمانی
#نامههای_خیالی