زیستن در سایه نادانستهها
مدتهاست به موضوع روح، مرگ و آنچه پس از آن میآید فکر میکنم. هر مستند، کتاب یا گفتوگویی را در این باره دنبال میکنم؛ نه برای رسیدن به پاسخ قطعی، بلکه برای نزدیک شدن به فهمی انسانیتر از یکی از بنیادیترین تجربههای زندگی.
در این مسیر با دیدگاههای متفاوتی روبهرو شدهام: از نگاههایی که مرگ را پایان کامل میدانند، تا نگاههایی که از ادامه آگاهی یا روح سخن میگویند. در کنار آن، فلسفه و عرفان نیز هر کدام تصویری متفاوت ارائه دادهاند. اما آنچه برای من روشنتر شده این است که هنوز هیچ قطعیتی در کار نیست.
شاید مهمترین درسی که گرفتهام همین باشد: انسان ناچار است با ندانستن زندگی کند.
تجربه من از مرگ، تدریجی و تکرارشونده بوده است.
سالها پیش، مرگ برادرم نخستین تجربه عمیق فقدان را برایم رقم زد. او جوان بود و رفتنش، زندگی مرا از اساس تغییر داد. آن تجربه فقط اندوه نبود؛ فرو ریختن یک جهان بود. جهانی که تا پیش از آن مرگ را مفهومی دور میدانستم. اما با رفتن او فهمیدم مرگ، پایان یک مفهوم نیست؛ فرو ریختن یک جهان در درون انسان است.
در عین حال، همان تجربه نخستین، بعدها به من چیزی آموخت در ابتدا نمیفهمیدم: چگونه میتوان دوباره به زندگی برگشت. چگونه میتوان پس از فرو ریختن، آرامآرام ایستاد. همین تجربه باعث شد در سوگهای بعدی، با وجود درد، اندکی آگاهتر، پذیراتر و متعادلتر با واقعیت روبهرو شوم.
چند سال بعد، پدرم را از دست دادم؛ فقدانی که لایهای دیگر از زندگیام را دگرگون کرد. پس از آن، زن برادرم را از دست دادم؛ کسی که حضورش در خانواده ما کم از یک خواهر نداشت و رفتنش خلأیی گذاشت که با هیچ واژهای پر نمیشود. و اکنون در سوگ خواهرم نشستهام.
هر بار، مرگ فقط یک انسان را نبرده است؛ بلکه نقشه درونی من از زندگی را دوباره تغییر داده است.
در این مسیر، فهمیدهام از سوگ گریزی نیست. هر انسانی که عمیقاً دوست بدارد، ناگزیر بهای آن عشق را نیز تجربه خواهد کرد. سوگ، ادامه طبیعی عشق است، نه پایان آن.
با این حال، تجربههای من تنها به درد و فقدان محدود نمیشود. در یکی از حساسترین دورهها، زمانی که خواهرم در بیمارستان بستری بود، تجربهای شخصی داشتم که هنوز در ذهنم باقی مانده است.
در همان روزها برای پدرم نامه مینوشتم؛ نامههایی از دل دلتنگی و گفتوگویی ناتمام. در همان حال، خواهرم در بیمارستان از تجربهای گفت که در آن پدر را در کنار خود حس کرده بود؛ حضوری که برایش واقعی بود، هرچند مرز میان خواب و بیداری در آن روشن نبود.
این همزمانی برای من لحظهای تأملبرانگیز بود؛ نه بهعنوان یک نتیجه، بلکه بهعنوان تجربهای انسانی در مرز میان دلتنگی، ذهن و معنا.
در کنار این تجربه شخصی، همیشه این را نیز دیدهام که تنها من نیستم. انسانهای بسیاری از تجربههایی مشابه سخن گفتهاند؛ از دیدن یا حس کردن عزیزان از دسترفته، از خوابهایی که گاهی با واقعیتهای بعدی همزمانیهای عجیب داشتهاند، یا از لحظاتی که حضور کسی را فراتر از منطق معمول احساس کردهاند.
این تجربهها را نمیتوان بهسادگی نادیده گرفت، اما نمیتوان آنها را نیز بهعنوان حقیقتی علمی تثبیت کرد. ذهن انسان در تصویرسازی و روایتسازی بسیار توانمند است؛ تا جایی که گاهی مرز میان حافظه، احساس، خیال و تجربه واقعی روشن نیست.
در نتیجه، انسان با سه وضعیت همزمان روبهرو است: تجربهای که واقعی احساس میشود، ناتوانی در اثبات آن، و ناتوانی در انکار کامل آن.
در سالهای اخیر بیشتر به این نتیجه رسیدهام که انسان در جهانی زندگی میکند که بخشی از آن قابل فهم و اندازهگیری است و بخشی دیگر در قلمرو تجربههای شخصی باقی میماند.
ما تجربههایی داریم که بر ما اثر میگذارند، زندگیمان را تغییر میدهند و درونیترین باورهای ما را شکل میدهند، اما همیشه نمیتوانیم آنها را به دیگری منتقل کنیم یا برای او اثبات کنیم.
با این حال، همین تجربهها بخشی از واقعیت زیسته ما هستند، حتی اگر در چارچوب علم نگنجند.
و در میان همه این تأملها، یک نکته دیگر نیز برای من پررنگ شده است: رابطه انسان با انسان.
در فرهنگ اطراف ما، گاهی شدت دلبستگی با عمق عشق اشتباه گرفته میشود. گویی هرچه وابستگی بیشتر باشد، عشق واقعیتر است. اما تجربههای زندگی به من نشان دادهاند که میتوان عمیق دوست داشت، بدون آنکه دیگری به نقطهای برسد که نبودن ما زندگیاش را فرو بریزد.
من به این شکل از رابطه فکر میکنم: عشقی که حضور را معنا میکند، نه اضطرار را.
عشقی که در آن، بودن دیگری ارزشمند است، اما نبودنش به معنای فروپاشی کامل نیست.
در واقع، آنچه از تجربه سوگ آموختهام فقط درباره مرگ نیست؛ درباره زندگی و رابطه نیز هست. اینکه چگونه میتوان دوست داشت، بدون آنکه عشق به وابستگی و اضطراب دائمی تبدیل شود.
و شاید در نهایت، تمام این مسیر به یک نقطه برگردد: پذیرش ندانستن.
ما در جهانی زندگی میکنیم که بخشی از آن روشن است و بخشی دیگر همیشه در سایه باقی میماند. ما تجربه میکنیم، میسازیم، عشق میورزیم، از دست میدهیم و دوباره ادامه میدهیم، بدون اینکه همیشه پاسخ نهایی را بدانیم.
و شاید همین ندانستن، نه نقص انسان، بلکه بخشی از حقیقت او باشد؛ حقیقتی که ما را وادار میکند همچنان بپرسیم، همچنان زندگی کنیم و همچنان انسان بمانیم.
مریم سلیمانی