آنچه از دین به یاد دارم
یه زمانی که بچه بودم و معلم دینی برایمان از سر بریدن امام حسین میگفت و از دست بریدن ابوالفضل و شیون حضرت زینب، مو به تنم سیخ میشد. همینطور روایتهای دیگر. در اوج اعتقاد و باورهایم هم اعتقادی به عَلَمکشی و زنجیر و طبل نداشتم و فقط ظهر عاشورا، طبق روایتهای دینی که خوانده بودم، به خیابان میرفتم و زیارت عاشورا را در خانه میخواندم.
برایم در همان سالهای کودکی سؤال بود که مردم به خیابان میروند، میخورند، میخندند و تماشا میکنند. محرم، برخلاف نامش، برای من ماه خوردن بود و رمضان ماه خشکسالی؛ چرا که اگر به هر دلیلی نمیتوانستی روزه بگیری و برای خوردن دارو دنبال یک لیوان آب میگشتی، در خیابان پیدا نمیکردی. هیچکس به مسافر غریبی نان و آب نمیداد تا شب، آن هم وقتی که نزدیک بود از تشنگی از پا بیفتد.
با همین افکار و همین مراسم بزرگ شدم تا اینکه با بیماری برادرم روبهرو شدم. آنقدر برایم سنگین بود که به هیچ وجه نمیتوانستم بپذیرمش. برادرم چادر صلواتی برپا کرده بود و در هیئت زنجیر میزد. حالا در بستر بیماری زمینگیر شده بود؛ آن هم در ماه محرم.
دستهها به خانه میآمدند. در حیاط و گاهی در اتاق، بالای سرش سینه میزدند، زنجیر میزدند و حسین را قسم میدادند. کمربند پیشوایان دینی بر کمرش بستند و هرچه به ذهنشان میرسید انجام دادند. من هم چادر بر سر، ناشناس، بر سر چهارراهی جلوی پای سینهزنان نشستم تا شفای برادرم را بگیرم.
نشد.
هرچه کردند، نشد.
برادرم در همان محرم آسمانی شد.
از آن روز، نگاه من به زندگی و بسیاری از باورهایم تغییر کرد. درد و رنج بسیاری را تحمل کردم و سالها از داروها و نسخههای پزشکان کمک گرفتم تا سرانجام فهمیدم مرگ میآید و وقتی زمانش برسد، شفایی در کار نیست. از دست هیچ امام و هیچ بندهای کاری برنمیآید، مگر خداوند؛ و البته این نیز اعتقاد شخصی من است.
در بسیاری از نقاط جهان، مردمانی هستند که حتی خدا را هم باور ندارند و با این حال زندگی میکنند. شاید خدا، اگر باشد، بندگانش را حتی زمانی که او را باور ندارند نیز به شیوه خودش دوست داشته باشد.
سالها بعد پدرم نیز آسمانی شد. آن زمان بیش از همیشه فهمیدم که مرگ حق است؛ غیرقابلپیشبینی و غیرقابلپیشگیری. پدرم میگفت: شما به یک درخت خشک دخیل ببند و اگر باور داشته باشی، حاجت میگیری. معنی آن را حالا بسیار درک و زندگی کردم.
اما مرگی که گروهی یا کسانی دیگر عزیزت را به قتل برسانند، چیز دیگریست. مرگ نیست؛ قتل است.
و حالا خیلی بزرگتر شدهام. موهای سرم تارهای سفید دارد. آگاهتر شدهام و با چشمهای خودم قتل هزاران هزار تن از مردم بیدفاع را دیدهام. آن زمان آب را بستند؛ این زمان راه را بستند و درمان را بستند. آنها هم لبتشنه و گرسنه بودند. آنها اسب و شمشیر داشتند؛ اینها هیچکدام.
اینجا سر بریدند، گلوله زدند و قمه زدند.
حالا از تصورهای کودکیام گذشتهام و واقعیت را با چشم خود دیدهام. حال برای که میتوانم گریه کنم؟
با این تفاوت که به اعتقاد دینی، آنها امام بودند و رسالت داشتند و در راه رسالت، مانند بیشتر امامها، کشته شدند؛ چه با زهر و چه در میدان جنگ. به ما نگفتند بعد از جنگ، حضرت زینب را چه کردند. اما من در هیچ روایتی خبری یا سندی از تجاوز بر پیکر مرده و زنده نخواندهام.
همیشه کشتار بر سر قدرت بوده است. از گذشته فقط خواندهایم؛ دورانی که میگویند چند قوم بیشتر نبودند و همه به نوعی با هم خویشاوند بودند. حالا چه؟
من با هر دینی که به تجارت، سودآوری و تبلیغات تبدیل شود مخالفم. بهتازگی کتاب «تورم مناسک» را خواندم؛ نوشته محسن حسام مظاهری، اگر نامش را درست به خاطر آورده باشم. با خود نویسنده کاری ندارم؛ به قول امروزیها، حکومتی باشد یا مردمی. آنچه برایم اهمیت داشت، بعضی نکتههای قابل تأمل کتاب بود.
نقل به مضمون، هیچ دینی با تبلیغات زنده نمیماند. په بسا نتیجه عکس خواهد داشت. در طی این سالها بسیاری را دیدم که دینگریز شدند.باید دید این تبلیغات دینی به سود چه کسانی است؛ نهادها، گروهها یا مداحانی که از این چرخه بهره میبرند.
هر کسی باید آزاد باشد که دین داشته باشد یا نداشته باشد. در دنیا آنقدر کتاب دینی، رهبر، امام، پیشوا و مدعی حقیقت وجود دارد که انتخاب را نمیتوان به زور به کسی تحمیل کرد.
خداوند به پیامبر گفت رسالت تو ابلاغ دین است، نه بیشتر. انتخاب با بنده من است. حساب و کتاب بنده نیز با منِ خداست. تو خودت هم بندهای. من تو را برای رساندن پیام برگزیدهام.
برداشت من چیزی جز این نیست.
ضربالمثلی میان مذهبیون هست که میگوید: «موسی به دین خود، عیسی به دین خود.» در حالی که خدای هر دو یکیست. پس هیچ بندهای نمیتواند جای خدا بنشیند. خدا از روز ازل انسان را آزاد آفرید.
و چیزی که در نهایت از درس دینی و معلم دینی دوران راهنمایی به یادم مانده، این است:
«در دین هیچ اجباری نیست.»
از نظر من، دین یک انتخاب شخصیست و نباید باعث آزار دیگری شود. چه مسیحی باشد، چه یهودی، چه ارمنی، چه مسلمان، چه زرتشتی و چه بهایی؛ همه باید در انتخاب خود آزاد باشند.
در عصر حاضر و در قرنی زندگی میکنیم که همهچیز برای تحقیق و جستوجو بهراحتی در دسترس است. ما در عصر آگاهی زندگی میکنیم.
این فقط یک نظر شخصیست.
مریم سلیمانی