میدانیم، اما باور نمیکنیم
مرگ هر روز از کنار ما میگذرد، اما کمتر کسی از آن درسی عملی میگیرد. همه افسوس میخورند، اما بیشتر افسوسی زبانی. چند روزی از خوبیهای رفتهها میگوییم و بعد دوباره به همان عادتهای همیشگی بازمیگردیم.
آدمها عزیزانشان را از دست میدهند، اشک میریزند، سوگواری میکنند و از کوتاهی زندگی سخن میگویند؛ اما اندوه، همیشه به آگاهی پایدار تبدیل نمیشود. روزها و ماهها میگذرند و زندگی به همان مسیر پیشین بازمیگردد؛ با همان کینهها، همان دلخوریها و همان غفلت از زمان محدودی که در اختیار داریم.
شاید به همین دلیل است که گاهی مراسم عزا و حتی عروسی، به جای آنکه دلها را به هم نزدیک کنند، سبب کدورت میشوند. در موقعیتهایی که باید یادآور ارزش زندگی و پیوندهای انسانی باشند، گاه رنجشها و حسابکشیهای قدیمی پررنگتر از همدلی میشوند. انگار اصل ماجرا فراموش شده است.
ریشه این فراموشی شاید در این باشد که ما مرگ را میدانیم، اما باور نمیکنیم. قرنهاست که انسان با مرگ روبهرو میشود؛ عزیزانش را بدرقه میکند، بر مزارشان میایستد و نامشان را با حسرت بر زبان میآورد، اما در ژرفای وجود خود هنوز گمان میکند مرگ برای دیگران است؛ برای همسایه، برای رهگذر، برای کسی که نامش را در آگهی ترحیم میخواند.
انسان تنها موجودی است که از مرگ آگاه است، اما چنان زندگی میکند که گویی همیشه فرصت دیگری در راه است. برای همین، بسیاری از چیزهایی که امروز برایشان میجنگیم، دلخور میشویم یا کینه به دل میگیریم، در برابر حقیقت مرگ رنگ میبازند؛ اما این حقیقت را معمولاً زمانی به یاد میآوریم که دیر شده است.
در حالی که مرگ نه در انتهای راه، بلکه در تمام طول مسیر همراه ماست؛ نزدیکتر از آنچه تصور میکنیم، نزدیکتر از بسیاری از آرزوها و برنامههایی که برای فردا داریم.
شاید بزرگترین تراژدی انسان این نباشد که میمیرد؛ بلکه این باشد که با وجود آگاهی از مرگ، چنان زندگی میکند که انگار مرگ هرگز به سراغ او نخواهد آمد.
ما مرگ را میدانیم، اما هنوز آن را باور نکردهایم.
مریم سلیمانی