
بلانش مونیه
در اواخر قرن نوزدهم، در شهر پواتیه فرانسه، خانوادهای محترم و مرفه زندگی میکردند؛ خانوادهای که از بیرون، نمونهای از آبرو و نجابت به نظر میرسید. اما پشت دیوارهای خانهشان رازی پنهان بود که سالها بعد فرانسه را در شوک فرو برد.
بلانش مونیه در سال ۱۸۴۹ به دنیا آمد. او زنی تحصیلکرده، خوشچهره و شناختهشده در محافل اجتماعی شهر بود. در حدود بیستوهفت سالگی عاشق مردی شد که خانوادهاش او را شایسته نمیدانستند؛ وکیلی که ثروت چندانی نداشت اما بلانش تصمیم گرفته بود با او ازدواج کند. مخالفت خانواده، بهویژه مادرش، هر روز شدیدتر میشد. مادر اصرار داشت دخترش باید با مردی همسطح جایگاه اجتماعی خانواده ازدواج کند.
اما بلانش از تصمیم خود دست نکشید.
آنچه پس از آن رخ داد، بیشتر به یک داستان تاریک شباهت دارد تا واقعیت. مادرش او را در اتاقی کوچک در خانه زندانی کرد؛ اتاقی که بهتدریج به تمام جهان او تبدیل شد. در ابتدا شاید تصور میکردند چند روز یا چند هفته کافی است تا دختر جوان تسلیم شود، اما بلانش حاضر نشد از عشقش چشم بپوشد. روزها به ماه و ماهها به سال تبدیل شدند.
در بیرون از خانه، خانواده توضیحهای مختلفی برای غیبت او ارائه میکردند. برخی تصور میکردند بلانش خانه را ترک کرده، برخی گمان میکردند در جای دیگری زندگی میکند. بهمرور زمان، نام او از حافظه بسیاری از مردم پاک شد. در همین سالها مردی که بلانش دوستش داشت نیز در سال ۱۸۸۵ درگذشت؛ بیآنکه بداند زنی که دوستش داشت هنوز زنده است و پشت دیوارهای همان خانه روزگار میگذراند.
بیستوپنج سال گذشت.
در ماه مه سال ۱۹۰۱ نامهای ناشناس به دادستانی رسید. نویسنده نامه خبر داده بود زنی سالهاست در خانهای در پواتیه زندانی شده و در شرایطی غیرانسانی زندگی میکند. پلیس به خانه مونیه رفت. وقتی در اتاق را گشودند، با صحنهای روبهرو شدند که روزنامههای فرانسه هفتهها درباره آن نوشتند. زنی پنجاهودوساله در تاریکی مطلق زندگی میکرد؛ زنی که از نور خورشید محروم مانده بود، بهشدت نحیف شده بود و در شرایطی اسفناک نگهداری میشد. وزن او هنگام نجات تنها حدود ۲۴ تا ۲۵ کیلوگرم گزارش شد.
کشف این ماجرا خشم عمومی را برانگیخت. مادر بلانش بازداشت شد اما اندکی بعد درگذشت. برادرش، مارسل مونیه، نیز تحت پیگرد قرار گرفت. او ابتدا محکوم شد، اما در دادگاه تجدیدنظر تبرئه شد؛ زیرا در قوانین آن زمان فرانسه مفهوم «وظیفه نجات دادن» به شکل امروزی وجود نداشت.
نجات یافتن پایان رنج بلانش نبود. سالها انزوا و محرومیت آسیبهای عمیقی بر روان او گذاشته بود. او نتوانست به زندگی عادی بازگردد و باقی عمر خود را در آسایشگاه روانی گذراند تا سرانجام در سال ۱۹۱۳ درگذشت.
داستان بلانش مونیه تنها روایت یک زندان نیست. روایت دختری است که حاضر نشد از انتخاب خود دست بکشد؛ روایتی از قدرت کنترل، سکوت اطرافیان و رازی که یکربع قرن پشت درهای بسته پنهان ماند.
شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که بلانش گم نشده بود. هیچگاه ناپدید نشده بود. او تمام آن سالها همانجا بود؛ در خانهای که قرار بود پناهگاهش باشد.
مریم سلیمانی
«زندگی هیچگاه دو دوتا چهارتا نیست.
همهچیز آنگونه که به نظر میرسد نیست.
همخونی، تضمین مهر نیست و هیچ نسبت خانوادگی بهخودیِ خود مقدس نمیشود.
ارزش هر رابطه را نه نامش، که رفتارش تعیین میکند.»