دفاع اخلاقی؛ وقتی کودک تقصیرِ والدینش را به دوش میکشد
روانکاو بریتانیایی، رونالد فیربرن (W. R. D. Fairbairn)، در کار با کودکانی که در خانوادههایی با والدین آزارگر، غفلتگر، بیمسئولیت و آسیبزننده رشد کرده بودند، به نکتهای بسیار مهم و paradoxical رسید: هرچه کودک بیشتر از والدینش آسیب دیده باشد، گاهی وابستگی و دفاعش از آنها هم شدیدتر میشود.
این کودکان، برخلاف چیزی که انتظار داریم، لزوماً والدینشان را آدمهای بدی نمیدانند. برعکس، ممکن است آنها را بهترین پدر و مادر دنیا، آدمهایی فداکار و حتی فرشتهصفت بدانند و در مقابل، خودشان را بد، بیلیاقت، ناسپاس و مقصر تصور کنند. حتی ممکن است وقتی کسی از رفتار والدینشان انتقاد میکند، از آنها دفاع کنند و تمام تقصیرها را به گردن خودشان بیندازند.
در نگاه اول، این تناقض عجیب است: چطور ممکن است کودکی که بیشترین آسیب را از خانوادهاش دیده، همان خانواده را بیشتر دوست داشته باشد و والدین آسیبزنندهاش را ایدهآل کند؟
فیربرن معتقد بود برای فهم این تناقض باید به موقعیت کودک نگاه کنیم. کودک برای زنده ماندن، امنیت و دریافت محبت، به والدینش وابسته است. او نمیتواند بهسادگی بپذیرد که همان کسانی که باید از او مراقبت کنند، خودشان منبع ترس، تحقیر، غفلت یا آسیباند. اگر کودک بپذیرد که «پدر و مادرم بد هستند»، با واقعیتی بسیار هراسآور روبهرو میشود: من به کسانی وابستهام که نمیتوانند یا نمیخواهند از من مراقبت کنند.
پس ذهن کودک راه دیگری پیدا میکند:
«پدر و مادرم خوباند؛ پس مشکل از من است.»
اگر والدین خوب باشند، هنوز امید وجود دارد. کودک میتواند فکر کند اگر خودش بهتر باشد، کمتر خطا کند، بیشتر اطاعت کند یا بیشتر دوستداشتنی باشد، شاید والدینش دوباره به او محبت کنند و امنیتی را که به آن نیاز دارد به او بدهند.
اما اگر والدین بد باشند، کودک با جهانی روبهرو میشود که در آن پناهی ندارد.
بنابراین، کودک ممکن است بدیِ والدین را به خودش نسبت دهد و خودش را مقصر بداند تا بتواند تصویر والدینِ خوب را حفظ کند. این همان چیزی است که فیربرن آن را «دفاع اخلاقی در برابر ابژههای بد» (Moral Defense) مینامد.
به زبان ساده، کودک به جای اینکه بگوید:
«آنها با من بد رفتار کردند.»
میگوید:
«من بچهی بدی بودم که باعث شدم آنها با من بد رفتار کنند.»
و اینجا خودسرزنشگری شکل میگیرد؛ نه بهعنوان نامِ خودِ دفاع، بلکه بهعنوان یکی از مهمترین نمودهای این دفاع روانی.
مشکل اینجاست که کودک بزرگ میشود، اما این الگو لزوماً از بین نمیرود.
کودکی که یاد گرفته برای حفظ یک رابطه، خودش را مقصر بداند، ممکن است همین شیوه را تا بزرگسالی با خود حمل کند. در رابطه با والدین، دوست، همسر یا حتی در محیط کار، وقتی کسی با او بدرفتاری میکند، بهجای اینکه ابتدا رفتار طرف مقابل را ببیند، ممکن است فوراً سراغ خودش برود:
«حتماً من کاری کردم که او اینطور رفتار کرد.»
اگر رابطهای شکست بخورد، میگوید: «حتماً من کافی نبودم.»
اگر کسی تحقیرش کند، میگوید: «شاید خودم باعثش شدم.»
اگر کسی او را ترک کند، میگوید: «حتماً ایرادی در من وجود داشت.»
و اگر کسی با او بیرحمانه رفتار کند، ممکن است بیشتر از اینکه از خودش دفاع کند، شروع کند به پیدا کردن دلیل و توجیهی برای رفتار آن فرد.
در واقع، خودسرزنشگری گاهی یک احساس کاذبِ کنترل هم به وجود میآورد. اگر مشکل از من باشد، پس من میتوانم خودم را تغییر بدهم و از تکرار آن جلوگیری کنم. اما اگر بپذیرم که دیگری ممکن است بدون اینکه من کاری کرده باشم، به من آسیب بزند، باید با واقعیت دشوارتری روبهرو شوم:
من همیشه نمیتوانم رفتار دیگران و اتفاقات جهان را کنترل کنم.
آدمها ممکن است بیرحم باشند، اشتباه کنند، دروغ بگویند، خیانت کنند، ما را تحقیر کنند یا به ما آسیب بزنند؛ حتی وقتی ما کاری نکردهایم که مستحق آن باشیم.
پذیرفتن این واقعیت برای کسی که از کودکی آموخته همهچیز را به خودش نسبت دهد، آسان نیست. چون او سالها با این باور زندگی کرده که اگر خودش را اصلاح کند، میتواند رابطه و امنیتش را حفظ کند.
اما رشد روانی شاید از جایی شروع شود که بتوانیم این دفاع قدیمی را بشناسیم و میان مسئولیت خودمان و مسئولیت دیگری تفاوت بگذاریم.
اینکه بگوییم:
«من مسئول رفتار دیگران نیستم.»
به این معنا نیست که هیچوقت اشتباه نمیکنیم یا سهم خودمان را در یک رابطه نمیپذیریم. معنایش این است که دیگر برای خوب نگه داشتن دیگری، خودمان را بد نمیکنیم.
وقتی دوباره آن صدای قدیمیِ خودسرزنشگر درونمان بلند میشود، شاید لازم باشد به خودمان یادآوری کنیم:
«من دیگر آن کودکِ بیپناه نیستم. امروز بزرگ شدهام و میتوانم با عقل و منطقِ یک بزرگسال به آنچه بر من گذشته نگاه کنم. لازم نیست برای حفظ تصویر خوبِ دیگری، خودم را مقصر بدانم. رفتار دیگران همیشه نتیجهی رفتار من نیست. همهچیز تقصیر من نیست.»
و شاید شفقت به خود از همینجا آغاز شود؛ از جایی که بتوانیم آن کودکِ زخمی را ببینیم و به او بگوییم:
«تو مقصرِ همهچیز نبودی. آنچه بر تو گذشت، همیشه تقصیر تو نبود.»
مریم سلیمانی