این جستار در روزهایی نوشته شد که به اینترنت دسترسی نداشتم و امکان انتشارش فراهم نبود. آن روزها خواهرم با بیماری سختی دستوپنجه نرم میکرد و من نیز درگیر رنجی عمیق بودم. اکنون که آن را منتشر میکنم، در سوگ او نشستهام. این نوشته از دل رنج برخاسته است و در روزگار سوگ به دست خواننده میرسد.
با رنجمان چه کنیم؟
موضوع «با رنجمان چه کنیم؟» را استادم”کلانتری“مطرح کرد؛ درست در زمانی که خود گرفتار آن بودم. البته تنها من نیستم. گاهی یک فرد، گاهی یک خانواده و گاهی ملتی کامل درگیر رنجی مشترک میشوند.
نخست باید بپذیریم که رنجی پدید آمده است. نه به معنای تسلیم شدن، بلکه به معنای دیدن واقعیت. واقعیتی که جسم و روان ما را میآزارد و اگر به حال خود رها شود، آرامآرام سلامت ما را فرسوده میکند. پس چه میتوان کرد؟ آیا راهی برای کاستن از رنج وجود دارد؟ آیا میتوان مانع انتقال آن به دیگران شد؟ آیا باید به زمان فرصت داد یا باید فعالانه در پی راهی برای کاهش آن بود؟ آیا میتوان از دل رنج، درسی آموخت که مانع تکرار بخشی از آن شود؟
بسیاری از رنجها اجتنابناپذیرند. ما در پیدایش آنها نقشی نداریم. گاهی نیز خود، آگاهانه یا ناآگاهانه، مسبب رنجی میشویم. اما در هر دو حال، رنج را تجربه میکنیم و ناچاریم راهی برای مواجهه با آن بیابیم. اگر از عهده این کار به تنهایی برنمیآییم، باید از دیگران کمک بگیریم. گاهی گفتوگو با یک دوست، گاهی همراهی خانواده و گاهی مراجعه به درمانگر میتواند بخشی از بار رنج را سبکتر کند. همیشه قرار نیست همه چیز را به تنهایی تحمل کنیم.
رنج اگر رها شود، مرزی برای گسترش خود نمیشناسد. از جایی باید در برابر آن ایستاد. نخست بپذیریم که رنج میکشیم. سپس بخواهیم که تا ابد در آن نمانیم. و آنگاه راهی متناسب با شرایط، خلقوخو و موقعیت زندگی خود پیدا کنیم.
برخی آدمها چنان به رنج خو گرفتهاند که گویی بدون آن، آب خوش از گلویشان پایین نمیرود و ناخودآگاه به سوی موقعیتهای رنجآور کشیده میشوند. رنج برایشان به عادتی دیرپا تبدیل میشود و گویی هویت خود را با آن گره زدهاند. این خود موضوعی پیچیده است و نیازمند بررسی و گاه درمانی عمیقتر.
از زمانی که به مطالعه در حوزههای مختلف، بهویژه فلسفه و روانشناسی، روی آوردم، به این نتیجه رسیدم که رنج پایانی مطلق ندارد. از رنجی به رنج دیگر و از وضعیتی به وضعیتی دیگر میرویم. رنج بخشی از تجربه انسانی است. ویکتور فرانکل مینویسد: «وقتی دیگر قادر به تغییر موقعیتی نیستیم، به چالش کشیده میشویم که خود را تغییر دهیم.» او در جایی دیگر میگوید: «اگر رنج معنایی بیابد، تحملپذیرتر میشود.»
اما زندگی فقط رنج نیست. انسان میتواند برای زندگی خود معنا بیافریند و خود را در معرض عشق، دوستی، آفرینش، یادگیری و شادی قرار دهد.
اما اگر بخواهیم با رنج، فرامنطقی برخورد کنیم چه؟ سیمبکسل ماشین را دور گردنش بیندازیم و روی زمین بکشیم. با مته برقی به جانش بیفتیم. هر وقت خواست حرف بزند، دهانش را گل بگیریم. هر چند ثانیه یک سوزن جوالدوز در تنش فرو کنیم. زیر سوزن چرخ خیاطی زیگزاگدوزش کنیم.
اما رنج با این کارها از بین نمیرود. رنج موجودی بیرون از ما نیست که بتوان آن را کشت یا از خانه بیرون انداخت. رنج بخشی از تجربه زیسته ماست. هرچه بیشتر با آن بجنگیم، گاه بیشتر در تار و پود زندگیمان تنیده میشود. شاید راه درست، نه نابود کردن رنج، بلکه شناختن، پذیرفتن و آموختن شیوه زیستن در کنار آن باشد.
و حالا که این نوشته را منتشر میکنم، در سوگ خواهرم نشستهام. اگر از پذیرش رنج، کمک گرفتن، یافتن راهی برای تاب آوردن و آموختن از دل رنج نوشتهام، خود نیز در حال آزمودن همین راهها هستم. سوگ نیز از جنس رنج است، اما رنجی که زمان خود را میطلبد. زمان سوگواری برای هیچ دو انسانی یکسان نیست. هرکس با خاطرات، پیوندها و ظرفیت درونی خود سوگواری میکند.
شاید مهمترین کاری که بتوانیم برای خود انجام دهیم این باشد که به خود اجازه سوگواری بدهیم؛ نه از آن بگریزیم و نه برای پایان یافتنش عجله کنیم. سوگ را باید شناخت، راههای سوگواری را باید آموخت و با صبوری از میان آن گذشت.
گاهی رنجها هرگز به طور کامل از زندگی ما بیرون نمیروند؛ آرامآرام از شکلی به شکل دیگر درمیآیند و به بخشی از داستان زندگی ما بدل میشوند. اما گاهی انسان در سوگ یا رنج متوقف میشود. روزها، ماهها و گاه سالها میگذرند و رنج همچنان فرمان زندگی او را در دست دارد. در چنین شرایطی ممکن است از زندگی، آینده، روابط و مسئولیتهای خود فاصله بگیرد و حتی ناخواسته زندگی نزدیکانش را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
در این مواقع نباید رنج را به حال خود رها کرد. اگر احساس میکنیم به تنهایی از عهده آن برنمیآییم، باید از دیگران کمک بگیریم و در صورت نیاز به درمانگر مراجعه کنیم. رنج یا سوگی که انسان را از جریان زندگی جدا کند، نیازمند توجه و رسیدگی است. کمک خواستن نشانه ضعف نیست؛ گاهی شجاعانهترین کاری است که یک انسان در حق خود و عزیزانش انجام میدهد.
قرار نیست همه رنجها و همه سوگها را به تنهایی حمل کنیم.