از دیرباز، از همان روزهای کهن، کلاغ نقش بسیار پررنگی در قصهها، افسانهها، فولکلور و ضربالمثلهای ما داشته است. تا دلتان بخواهد از کلاغ داریم؛ کلاغِ خبرچین، کلاغِ سیاه، کلاغِ قصهها، کلاغی که گردو پنهان میکند، کلاغی که یک کلاغ و چهل کلاغ به راه میاندازد، کلاغی که در بازی «کلاغپر» آمده و حتی کلاغی که پای قصهی کشتی نوح نشسته است.
جالب اینجاست که همهی این داستانها و ضربالمثلها الزاماً قرار نیست معنای عمیق یا تجربهای درست و قابل اتکا پشت خود داشته باشند. بخشی از آنها فولکلور محلیاند؛ قصههایی که نسل به نسل گفته شدهاند، گاهی برای سرگرمی، گاهی برای ترساندن بچهها، گاهی برای توضیح چیزی که مردم آن زمان دلیلش را نمیدانستند. بعضیهایشان هم کمکم رنگ خرافه گرفتهاند و بعضی دیگر اساساً چیزی بیشتر از یک بازی زبانی یا قصهی ساختهشده نیستند.
اما همین حضور پررنگ، خودش جالب است. چرا از میان این همه پرنده، کلاغ اینقدر وارد قصههای آدمها شده؟ چرا اینهمه رفتار و صفت به او نسبت دادهایم؟
شاید چون کلاغ واقعاً پرندهی معمولیای نیست. هوش، قدرت یادگیری، حافظه، توانایی حل مسئله و رفتارهای اجتماعی پیچیدهاش، آن را به یکی از شگفتانگیزترین پرندگان تبدیل کرده است. کلاغها حتی میتوانند انسانها را به خاطر بسپارند و چهرههایی را که برایشان مهم بوده تشخیص دهند.
شاید بیدلیل نیست که انسان، از هزاران سال پیش، این پرندهی سیاه و بازیگوش را تماشا کرده و برایش قصه ساخته است.
و من که عاشق کلاغم، فکر میکنم وقتش رسیده کمی هم خودِ کلاغ را از پشت این همه قصه و ضربالمثل ببینیم؛ همان موجود باهوش، کنجکاو و مرموزی که قرنهاست کنار آدمها زندگی کرده و هنوز هم چیزی برای قارقــــار کردن دارد! 🐦⬛
آهای کلاغِ قارقاری
آهای کلاغِ قارقاری
چرا دیگه الماس برنمیداری؟
چرا یک کلاغ و چهل کلاغ نمیکنی؟
گردو رو تو باغچه چال نمیکنی؟
چرا ژاغِ کسی رو چوب نمیزنی؟
چرا رو سیاهیِ برفها نمیشی؟
چرا کلاغپر نمیای؟
تو کشتیِ نوح نمیای؟
آهای کلاغِ نوکسیاه،
دنیا سیاه مثل زاغ!
بیار کلاغهای خبرچین،
میان هزار تا دسته،
دستهدسته یکجا نشسته.
کور کنه روباهِ حیلهگر،
قصهمون بیانتهاست،
خونهی قارقاری بهپاست!
قصهمون به ته نرسید،
کلاغه به خونهش رسید.
مریم سلیمانی