«هر نفس نو میشود دنیا و ما بیخبر از نو شدن اندر بقا.» – مولانا جلالالدین بلخی
وقتی جهان و انسان در هر لحظه نو میشوند، چسبیدن به باورهای کهنه دیگر نه وفاداری است و نه ایمان؛ بیشتر شبیه ترس است. ترس از شککردن، ترس از احتمال اینکه شاید در بعضی باورهایمان اشتباه کرده باشیم.
برای خیلیها تغییرِ باور سخت است، چون از کودکی به چیزی چسبیدهاند و آن را تبدیل به «بت» کردهاند. اما اینکه سالها به باوری خو گرفتهایم، دلیل نمیشود آن باور در تمام دورههای زندگی و در دل همهی دگرگونیها کارآمد بماند. اگر قرار بود باورها هرگز بهروز نشوند، آدمهای مذهبی باید با آمدن نخستین پیامبر، دیگر هیچ پیامبر بعدیای را نمیپذیرفتند؛ در حالی که تاریخ پر است از همین تعارضها: در دینها، مذهبها، رهبران، حزبها و گروهها.
مولانا در ادامه میگوید:
«عمر چون جوی نو نو میرسد مستمری مینماید در جسد.»
برای من، این یعنی جهان و انسان در هر لحظه همزمان در حالِ نابودی و آفرینش دوبارهاند. عمر، مثل آبِ یک جوی است؛ هر لحظه تازه میآید، اما چون این نو شدن با سرعت زیاد رخ میدهد، ما آن را یک جریان ثابت و پیوسته میبینیم.
گاهی فکر نو میشود و همین نو شدن، باعث پوستاندازیِ ذهن و روان میشود و بر جسم تأثیر میگذارد. انگار روح، از زیرِ لایههای کهنه بیرون میآید و دوباره نفس میکشد.
در عین حال، میتوان اینطور هم دید: فکر و باور میتوانند نو شوند، اما جسم محدود و فانی است. اگر فکر را به محدودیتِ جسم گره بزنیم، ذهن زودتر از تن فرسوده میشود.
برای من، نتیجه روشن است: فکر نباید خودش را به مرزهای جسم، عادت یا ترس محدود کند. نو شدنِ فکر، تنها راهِ زنده ماندنِ روان است. و سلامتی روان بر سلامتی جسم تأثیرگذار است.
مریم سلیمانی