نور و سایه
آفــــتاب پسِ کلــــهٔ ساختمانهای بههمفشرده میتــــابد
ساختمانها پشــــت به پشــــت
پلهپله به آسمان رفتهانــــد
پنجرهای رنــــگی
راه ورود نور به خانــــه را بسته اســــت
حالِ همسایهای دورتر خوب اســــت
امروز پردهٔ اتاقش را
با بندِ کتــــانی جمع کرده
و نور را به خانــــهاش دعوت کرده اســــت
دو پرنده روبهروی هم پرواز کردنــــد
خورشید درست پشت پنجره آمده اســــت
خورشید به هر کجا دوست دارد میتــــابد
مشتریهای رستورانِ آنطرفِ خیابان زیاد شدهانــــد
دودکشِ پشتبام
مثل دودکش قطار دود میکنــــد
شاید علامتی به آسمان میفرستــــد
زنی با موی مشکیِ تابخورده
خودش را از شیشهٔ بالکن نگاه میکنــــد
پیراهنِ گلگلیِ بلنــــد
و شلوارِ گشاد به تن دارد
موهای بلندش پریشان اســــت
دستش
مانندِ لمسِ تارهای تار
آرام روی موهایش مینوازد
گلدانهای پیچکِ بنفشه
در آفتاب میخندنــــد
به دور هم پیچ خوردهانــــد
چشمانشان را آفتاب نمیزنــــد
مثل من
درختانِ کوتاه و بلند
کنار هم ایستادهانــــد
پدرِ درختان بالای سرشان ایستاده
و سایهاش
بر سرِ درختانِ کوچکتر افتاده اســــت
بوی کدوی سبزِ سرخشده
هنوز در آشپزخانه جا خوش کرده اســــت
قُلقُلِ آبِ کتری
بازی درمیآورد
با شیطنت بالا و پایین میپرد
وقتِ دمکردنِ چای عصرگاهیســــت
کلوچههای خانگی
روی میزی با رومیزیِ بتهچقهٔ قرمز چیده شدهانــــد
گلولهٔ کاموای آبی
از روی میز
تا ته اتاق غل خورده اســــت
دیوارهای راهرو
با لکههای آفتاب روکش شدهانــــد
سنگهای راهرو
فرشِ آفتاب پهن کردهانــــد
بوی خاک و برگ
از لای پنجره به خانه میـــــخزد
این یعنی
پایــــیز
نزدیک اســــت
مریم سلیمانی