عصر انتخاب
همیشه ساختارشکنی را دوست داشتم. نه از سرِ مخالفت، بلکه از سرِ پرسیدن. از سرِ اینکه چرا باید فکر، باور، دین و مذهب را همچون میراثی اجباری در ذهن کسی فرو کرد؛ حتی در ذهن فرزند خودمان.
زمانه عوض شده است. وارد عصری شدهایم و با نسلی روبهرو هستیم که آدمها بیش از گذشته میخواهند خودشان فکر کنند، خودشان انتخاب کنند و خودشان مسئول زندگیشان باشند. کودکی دو ساله رنگ لباسش را انتخاب میکند، مزهٔ خوراکیاش را دوست دارد یا دوست ندارد و آن را به زبان میآورد. گاهی احساس میکنم بچهها از بسیاری از پدر و مادرها آگاهترند؛ دستکم هنوز زیر بار انبوهی از ترسها و گناههای تحمیلی نرفتهاند.
چقدر به ما فکر تحمیل کردند. چقدر گناه تحمیل کردند. انگار پیش از آنکه فرصت کنیم خودمان جهان را ببینیم، برایمان تصمیم گرفته بودند چه ببینیم، چه باور کنیم و از چه بترسیم.
اما باور، چیزی نیست که با اجبار در جان کسی بنشیند. آنکه باوری را پذیرفته است، با باور خود زندگی خواهد کرد؛ چه نمادهای آن باور در اطرافش حضور داشته باشند و چه نداشته باشند. و آنکه باور دیگری دارد، با هزار اصرار و تکرار هم راهی به ذهنش باز نخواهد شد.
در دنیا اتفاقهای بسیاری میافتد؛ کارهایی که شاید خودم هرگز انجام ندهم، راههایی که شاید هرگز انتخاب نکنم. با این حال، از دیدن انسانی که با فکر و تصمیم خودش زندگی میکند خوشحال میشوم. انسانی که انتخاب میکند، حتی اگر انتخابش با من متفاوت باشد.
دوران اطاعت کورکورانه از پدر و مادر، معلم، بزرگتر و هر صدای دیگری که خود را صاحب حقیقت مطلق میداند، رو به پایان است. شاید مهمترین دستاورد این زمانه همین باشد؛ اینکه انسان پیش از اطاعت، حق دارد بیندیشد.
مریم سلیمانی