
کلافه شدهام. یکنواختی مرا میآزارد. چند روزیست به فکر تغییر دکوراسیون خانه هستم.
زیر پردهی اتاق خواب نازک است. آفتاب اول صبح از خواب بیدارم میکند. از خورشید خانوم ممنونم، ولی این روزها به استراحت بیشتری برای بازسازی خودم نیاز دارم.
به آشپزخانه خیره شدم. بالکنم آنقدر کوچک است و خانههای روبهرو آنقدر نزدیکاند که دیدن آن چیزی که باید ببینم، امکانپذیر نیست.
به آشپزخانه رفتم. تغییر را از همینجا شروع میکنم.
کمد جاادویهای را از کنار گاز جابهجا کردم و به آن طرف آشپزخانه بردم. همین اولین قدم، کلی مرا وادار به نظافت کرد. جاهایی که برای نظافت قابل دسترسی نبودند، حالا میتوانم تمیزشان کنم. این تمیزی، روحم را هم تمیز کرد. چیزی که این روزها به آن نیاز دارم، پاکسازیست.
با جابهجایی چند وسیلهی کوچک، آشپزخانه دلبازتر شد. نردبان لازم دارم؛ این یاور همیشه یاریرسان. پردهی آشپزخانه را هم عوض کردم.
نیازی به خرید لوازم نو نیست. با همین جابهجایی چیزهایی که قبلاً در دید ما نبودند، میتوان تنوع و دکور جدیدی به خانه و آشپزخانه داد.
مثلاً در فصل زمستان، یکی دو رومیزی کوچک و رنگیِ بافتنی را که سالها پیش با دست خودم بافتهام، روی میزها میاندازم. در پاییز، از کوسن نارنجی گرفته تا وسایل کوچک نارنجیرنگ، چیزهایی را که حالوهوای پاییز دارند، دوباره جلوی چشم میآورم.
چیزهایی که سالهاست دارم و فقط با تغییر فصل از گوشهای بیرونشان میآورم و در دکور خانه جایشان میدهم.
اینطوری لازم نیست برای هر تغییری چیزی بخرم. گاهی فقط کافیست وسایلی را که مدتی در گوشهای ماندهاند، دوباره ببینم، جابهجایشان کنم و اجازه بدهم خانه با فصل تغییر کند.
شاید تغییر دکور، همیشه تغییر دادن وسایل خانه نباشد؛ گاهی فقط تغییر جای همان چیزهای قدیمیست. چیزهایی که سالهاست داریم، اما با جابهجایی دوباره برایمان تازه میشوند.
حالا در آشپزخانه، کنار پنجره، صندلی آهنی قدیمی پدرم را که رنگ کردهام میگذارم. یک پادری رنگی تریکو روی صندلی انداختهام. چهارپایه را هم کنارش گذاشتهام.
یک چای میریزم.
حالا روی صندلی نشستهام و از پنجرهی آشپزخانه به درختان خیابان و زمین بازی نوجوانها دید دارم.
هی…
خیلی چیزهای باارزش زندگی را از دست دادهام؛ آدمها را.
به همین چیزهای کوچک پناه میبرم. اینها دلخوشیهای کوچک من بوده و هستند؛ با این تفاوت که حالا بیشتر از پیش قدرشان را میدانم.
وقت آن است دلخوشی امروزم را ثبت کنم و در شیشهی دلخوشیهای کوچک من که از شیشه خالی مربا درست کردم، بیندازم.
دوست داشتید، شما هم شروع کنید.
مریم سلیمانی