در تبِ «سیلو»
مقدمه
«سیلو» (Silo) مجموعهای علمیتخیلی، اقتباسشده از سهگانهٔ هیو هاوی است. داستان در آیندهای نامعلوم میگذرد؛ جایی که آخرین بازماندگان بشر در پنجاه سیلوی عظیم زیر زمین زندگی میکنند. هیچکس نمیداند جهان بیرون چه بر سرش آمده است. خروج از سیلو ممنوع است، پرسیدن برخی سؤالها جرم محسوب میشود و تاریخ، آنگونه روایت میشود که مدیران سیلو میخواهند.
«سیلو» از شاخصترین آثار علمیتخیلی سالهای اخیر است؛ مجموعهای که بیش از جلوههای ویژه، بر پرسشهایی دربارهٔ حقیقت، حافظه، قدرت، کنترل اطلاعات و حقِ پرسش کردن تکیه دارد. این سریال میپرسد: اگر تمام آنچه از جهان میدانیم، حاصل روایتی باشد که دیگران برایمان ساختهاند، آیا هرگز متوجه خواهیم شد که در زندانی بزرگ زندگی میکنیم؟
همین ایده بود که از همان فصل نخست ذهنم را درگیر کرد. آن روزها شعری نوشتم که با یک پرسش آغاز میشد:
«از کجا معلوم ما خودمان در یکی از همین سیلوها زندگی نمیکنیم؟»
آن زمان هنوز ایران وارد داستان نشده بود. اما خودِ مفهوم سیلو، برایم استعارهای از جهان امروز بود؛ جهانی که در آن اطلاعات کنترل میشوند، حقیقت همیشه در دسترس نیست و انسان، اغلب نمیداند چه کسی پشت پردهٔ تصمیمها ایستاده است.
حالا فصل سوم آغاز شده است. تنها دو قسمت منتشر شده، اما ایران ناگهان به بخشی از روایت تبدیل میشود. شاید این فقط یک انتخاب داستانی باشد؛ شاید نویسندگان برای آغاز بحران، یکی از حساسترین نقاط ژئوپلیتیکی جهان را برگزیدهاند تا تعلیق بیشتری ایجاد کنند. اینکه این انتخاب چه معنایی دارد، روشن نیست و ممکن است صرفاً تصمیمی روایی برای آغاز یک بحران جهانی باشد.
اما همین انتخاب، ذهن مرا متوقف کرد.
در سالهای اخیر، جهان پر از جنگ بوده است. با این حال، چرا آغاز این روایت به ایران گره میخورد؟ آیا این صرفاً یک تصادف است یا انتخابی آگاهانه؟
من پاسخی برای این پرسش ندارم.
اصلاً این جستار برای پاسخ دادن نوشته نشده است. آنچه مرا درگیر میکند، خودِ پرسش است.
«سیلو» باعث شد دوباره به جهان خودمان نگاه کنم؛ جهانی که در آن هر روز روایتهای متفاوتی از حقیقت میشنویم. جهانی که گاهی احساس میکنیم تصمیمهای بزرگ، دور از چشم مردم گرفته میشوند و ما فقط پیامدهای آنها را زندگی میکنیم.
من نمیخواهم از نظریههای توطئه دفاع کنم و نه میخواهم آنها را اثبات کنم. اما فکر میکنم انسان حق دارد گاهی به روایتهای قطعی شک کند.
شاید جهان بسیار پیچیدهتر از چیزی باشد که ما میبینیم.
شاید هم همهٔ اینها فقط قدرت یک داستان خوب باشد؛ داستانی که پس از خاموش شدن صفحهٔ نمایش، تازه در ذهن مخاطب آغاز میشود.
هنوز همان پرسش نخست با من مانده است:
از کجا معلوم ما خودمان در یکی از همین سیلوها زندگی نمیکنیم؟
پینوشت
شعر زیر را پس از تماشای فصل نخست «سیلو»، در سال ۱۴۰۲ نوشتم؛ زمانی که هنوز نامی از ایران در روایت این مجموعه نبود.
داغداران قرن
احساس میکنم دنیا شبیه زندانیست؛
زندانِ چندطبقه،
با سلولهای عمومی و انفرادی…
شبیه یک سیلو،
با هواکشهایی مرگبار.
شاید فیلم «سیلو»، واقعیت داشته باشد…
چه کسی میداند؟
الان، در کجای این سیلو هستیم؟
در کدام طبقه؟
گاهی نفس در سینه حبس میشود،
ترس، رنگ میگیرد،
و زندگی به راهرویی تنگ تبدیل میشود.
سهراب در کجای این دنیا زندگی کرد؟
مشیری، فروغ، اخوان…
در کدام گوشهٔ جهانِ شاعرانهشان، نفس کشیدند؟
کجاست آن کوههای استوار؟
کجاست آن باغهای پرگل؟
آن پروانههای رقصان؟
دلم تنگ است…
برای روزگاران شاعری،
برای احساس،
برای عاشقانههای ساعدی،
برای گیسوانی که در باد میرقصید،
برای بوسههایی بیپرده، در میان مردم.
ای دنیا!
به کدامین گناه،
ما داغدارانِ قرن
محکوم به غم شدهایم؟
من خندههایی از سرِ شوق میخواهم،
آنقدر بخندم
که اشک از چشمانم جاری شود…
نه اینکه بغض،
مردمک چشمانم را تر کند.
ای روزگار!
ای دنیا!
به نسل ما،
خوشیهایی از تهِ دل بدهکاری…
تا ابد.
مریم سلیمانی
سال ۱۴۰۲