«عقل سرخ» سهروردی؛ سفر روح از قفس خاک
روزی از سهروردی پرسیدند: «آیا زبان پرندگان را میدانی؟»
گفت: «آری.»
پرسیدند: «چگونه؟»
پاسخ داد: «پیش از آنکه در هیئت انسانی درآیم، باز بودم.»
باز، همان شاهین است؛ و از همینجا روایت «عقل سرخ» آغاز میشود.
شاهین میگوید: «به دام صیادان افتادم و بر من چهار بند نهادند.»
این چهار بند، در تفسیرهای رمزی، اشارهای به عناصر اربعه؛ آب، باد، خاک و آتش دانسته شده است؛ عناصری که روح را در کالبد مادی به بند میکشند.
سپس میگوید:
«آشیانه نخستین خود را از یاد بردم، تا آنکه روزی چشمبندی که بر چشمانم نهاده بودند، اندکی کنار رفت و بیرون را دیدم. از غفلت نگهبانان استفاده کردم، از قفس پریدم و به صحرایی رسیدم. از دور مردی را دیدم که به سویم میآمد. چهرهاش سرخ بود و محاسنش نیز سرخ. از او پرسیدم: جوان، اینجا چه میکنی؟ گفت: من جوان نیستم؛ من نخستین آفریده پروردگارم و عمرم بسیار طولانی است.»
این همان «عقل سرخ» است.
شاهین در صحرایی که نماد عالمی فراتر از جهان مادی است، با عقل سرخ دیدار میکند. اینکه عقل سرخ همان عقل فعال، عقل اول، عقل دهم، پیر مغان یا پیک وحی، یعنی جبرئیل باشد، موضوعی است که میان شارحان سهروردی همچنان محل گفتوگوست.
خود سهروردی تنها از «پیر سرخروی» سخن میگوید و توضیحی قطعی درباره هویت او ارائه نمیدهد؛ زیرا بنیاد حکمت اشراق بر زبان رمز و اشاره استوار است.
عقل سرخ از شاهین میپرسد:
«در این صحرا چه میکنی؟»
شاهین پاسخ میدهد:
«سرگردانم؛ میگردم و روزگار میگذرانم.»
عقل سرخ دوباره میپرسد:
«در این سیاحتی که تاکنون داشتهای، چیز شگفتی هم دیدهای؟»
شاهین میگوید:
«آری، بسیار.»
نخست از کوه قاف یاد میکند؛ کوهی که در ادبیات و عرفان ایرانی نمادی بزرگ است؛ مرزی میان این جهان و آن جهان، میان عالم محسوسات و عالم معقولات؛ یا به تعبیر برخی شارحان، میان ناسوت و لاهوت.
سپس از گوهر شبافروز، ماه، درخت طوبی ــ که در بهشت است و در روایتهای عرفانی، سیمرغ بر آن آشیانه دارد ــ سخن میگوید و از همینجا گریزی به سیمرغ و روایتهای اسطورهای ایران میزند.
پس از آن، از دوازده کارگاه یاد میکند که اشارهای به دوازده برج فلک است.
آنگاه از زره داوودی سخن میگوید؛ زرهی که میتواند نمادی از تن خاکی انسان باشد، و از تیغ بلارک که نماد مرگ است؛ مرگی که این زره را میشکافد و جان را از قفس تن رها میکند.
در ادامه از چشمهای سخن میرود که اگر کسی در آن شستوشو کند یا آبی از آن بر سر کشد، جاودانه خواهد شد.
این جاودانگی، جاودانگی روح است، نه تن؛ رهایی جان از محدودیتهای جهان مادی و بازگشت به اصل خویش.
چنانکه مولانا میگوید:
«مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم.»
در «عقل سرخ» سهروردی نیز، شاهین همان روح انسانی است؛ پرندهای که آشیانه نخستین خود را فراموش کرده، در قفس تن گرفتار آمده و در جستوجوی راه بازگشت به سرچشمه نور است.
مریم سلیمانی