خواب باربیها
وارد خانهای شدم که حیاط بزرگی داشت. تازه به آن خانه اسبابکشی کرده بودم و مشغول چیدن وسایل بودم. به سمت دری رفتم که در انتهای خانه قرار داشت و به حیاط باز میشد. از همان ابتدا، حیاط پر از آشغال و وسایل خانه بود. وسایلی نو و قابل استفاده، اما انگار بیارزش، که در حیاط پخشوپلا بودند؛ موبایل، لپتاپ و لوازم برقی. لپتاپهایی جیبی یا آنقدر کوچک که به شکل قلب بودند و در کف دست جا میشدند یا دور مچ دست بسته میشدند.
هیچ پوششی در خانه نبود؛ برخلاف خانه من که باید همهجا را برای جلوگیری از دید دیگران میپوشاندم. آنجا تمام درها باز بود.
شروع کردم به جمع کردن آشغالهایی که پشت در حیاط خانه ریخته بودند. زنی بیرون آمد و گفت: «نیازی نیست تمیز کنید. اونجا به شما مربوط نیست.» احساس کردم به من برچسب فضولی میزند، اما چهرهاش مهربان بود؛ زنی جوان و شلخته.
گفتم: «نه، اینجا یه چاه برای خروج آب حیاط و آب بارونه.» بعد آشغالهای روی چاه را کنار زدم.
دخترهایش یکییکی بیرون آمدند؛ سه دختر که شبیه باربیهای کارتونهای هالیوودی بودند، هرکدام در سنی متفاوت.
مادر مرا به داخل خانه برد. از پلههای حیاط بالا رفتم، از بالکن گذشتم و وارد خانه شدم. داخل خانه هم به همان اندازه شلوغ و پلوغ بود. هیچچیز سر جای خودش نبود. گفتم: «ولی کمددیواریها خالیان. میتونید خیلی از این وسایل رو داخل اونها بذارید.» چیزی نگفتند.
فهمیدم آنها کمی پیش از اجاره دادن خانه به من، آن را خریده بودند. همهچیز برایشان بیاهمیت و بیارزش بود. فقط به سر و وضع ظاهریشان میرسیدند؛ کفشهای پاشنهبلند مدل باربی میپوشیدند و لباسهای باربی به تن میکردند.
دو مرد هم آنجا بودند؛ یکی جوان و دیگری همسر آن زن. آنها هم به این وضعیت عادت داشتند و انگار به محض رسیدن به خانه، مثل بقیه شاد و سرحال بودند و به هیچچیزی اهمیت نمیدادند. هرچقدر دلشان میخواست پول خرج میکردند. فکر میکنم مرد تجارتی داشت.
من هرگز نمیتوانستم چنین شلوغیای را تحمل کنم. به محض ورود همسرم به حیاط، دخترها دورش جمع شدند و با هم خندیدند. من هم به روی خودم نیاوردم. آنجا همهچیز عادی بود، جز کار کردن من و آن نگاههایی که گیجم میکرد؛ نگاهی که انگار میپرسید چرا اینهمه به هم ریختگی برایم عجیب است.
بالاخره وارد خانه خودم شدم. البته دو تا از دخترها همراهم آمدند. دلشان میخواست به خانهام بیایند و دخترهای مرا هم ببینند.
به محض ورود، انگار وارد نمایشگاهی شده بودند. انگار هیچوقت خانهای با وسایل مرتب و چیدهشده ندیده بودند. همهچیز برایشان جذاب بود. همان دم خشکشـان زد.
گفتم: «بیاین تو، بیاین بالا بشینین.»
و از خواب باربیها بیدار شدم.
مریم سلیمانی
#خوابهای_من