جـامـانـده مـیـان ݐـرواز
آسمان ابرے شد.
پرندهها پریدند
و من جا ماندم
میان این ابرِ دلتنگی،
با بارانے ڪہ با پاے خودش نمیآید.
من جا ماندم،
همانطور ڪہ تو رفتے
و مرا ندیدی.
ابرڪے میآید،
آفتاب میتابد،
باد بہ موهایم میوزد؛
شاید نویدِ خبرے باشد.
من چشم دوختهام
بہ آن سوے دورها؛
از دلِ نمِ خاڪ و آفتاب،
رنگینڪمانے روید.
مریم سلیمانی