چهل
درختی چهلساله از کاج در حیاط خانهمان بود. هر روز کاجهای کوچک و بزرگ در حیاط چیده شده بودند. صاحب قبلی خانه، زنی میانسال، سانتیمانتال بود با موهای بلوند که آنها را بالای سرش گوجهای میبست و کلفتی که با چتری کوتاه مشکی و صورت کرد و دو لپ سرخ و یک دستمال سه گوش سفید به سر همیشه کنارش بود. اسما صدایش میکرد. میگفت سرهنگ خودش این درخت را کاشته بوده. این خانه را به عشق باغچهها و درخت کاج و حیاطش خریده بود.
پدرم چهل سال بیشتر نداشت و صاحب چهار پسر بود. خودش با آن قد بلند، شکم تخت و موهای صاف و روغنزده، بیشتر به پسرها شباهت داشت. روزی طوطی آوازخوانی روی شاخه کاج نشست؛ از آن طوطیهایی که هر کسی آرزوی داشتنش را داشت. پرهای رنگیاش از لابهلای شاخهها پیدا بود. پدر با برادرانم شرط بست که میرود بالای درخت و او را میگیرد.
برادرانم گفتند: «از این درخت به این بلندی امکان نداره!»
پدرم تنه درخت را بغل کرد و با پاهایش روی پوست زبر، کلفت و ترکخورده کاج دنیادیده بالا رفت. برادرانم که ترسیده بودند و به غلط کردن افتاده بودند، التماس کردند: «تو رو خدا بیا پایین، میافتی!»
پدرم همینکه حرفش را ثابت کرده بود و ته دل فریاد میزد مرد مردِ قدیم با لبخندی آرام پایین آمد.
دیگر از چندوچون ماجرا یادم نمیآید و نمیدانم چه بر سر دست و پای پدرم آمد. حالا مردهای قدیم هم چندان چنگی به دل نمیزنند. مردهای امروزی زحمتکشترند و برای رفاه فرزندانشان هر کاری میکنند. خودشان در جوانی پیر خانواده میشوند.
مریم سلیمانی