نهال
درخـتهاے شهـر
آن تڪـهے مـن را
ڪه در غبـار غـم مـات شـده
بیـدار مےڪننـد.
در گوشـم
رازهـا
مـرا به خـواب مےڪشاننـد.
آفتـاب مےتابـد
در اتـاق
بر تنـے خستـه از زمـان.
و مـن
به دیـدارے مےانـدیشـم
در زیرزمیـن،
در ریشـههاے درخـتهـا.
مـرا
تا اوج خواسـتن
صـدا بزن؛
تو را
تا اوج عطـش
آغـوش مےڪشـم.
نهـال عشـق
در ما زایـش خواهـد داشـت.
جسـمها
چـه دارنـد ڪه بگوینـد؟
ریشـهها
با ما
از روز آفرینـش سخـن مےگوینـد.
ما
در خـاک
ریشـه خواهیـم دوانـد.
مریـم سلیمـانی