آیا باید به سرنوشت باور داشت؟
جاشوا راتمن، در ستون Open Questions نیویورکر، با یک پرسش قدیمی سراغ موضوعی میرود که شاید همهٔ ما دستکم یکبار در زندگی با آن روبهرو شدهایم: آیا آنچه برای ما اتفاق میافتد، حاصل تصادف است یا سرنوشت؟
مقاله از تجربهٔ شخصی نویسنده آغاز میشود. یک حادثهٔ ناگهانی با اسکوتر، که در اثر وجود چالهای در خیابان رخ میدهد، پای او را میشکند و زندگی روزمرهاش را بهشدت تغییر میدهد؛ اتفاقی که میتوانست با کوچکترین تفاوتی در زمان، مسیر یا انتخاب، اصلاً رخ ندهد. اگر چند ثانیه زودتر یا دیرتر حرکت کرده بود چه؟ اگر آن چاله وجود نداشت؟ اگر مسیر دیگری را انتخاب کرده بود؟ زنجیرهای از «اگرها» شکل میگیرد که نشان میدهد زندگی تا چه اندازه میتواند به اتفاقهایی وابسته باشد که در اختیار ما نیستند.
اما پرسش اصلی مقاله فقط این نیست که سرنوشت وجود دارد یا نه. راتمن به این نکته میرسد که ما معمولاً دربارهٔ معنا، زندگی و سرنوشت به شکل بسیار انتزاعی فکر میکنیم؛ دربارهٔ اینکه چرا به دنیا آمدهایم، چرا اتفاقی برایمان افتاده، آیا زندگی معنایی از پیش تعیینشده دارد و آیا حوادثی که برایمان رخ میدهند بخشی از یک طرح بزرگترند.
اما وقتی حادثه واقعاً اتفاق میافتد، زندگی از دنیای انتزاعی بیرون میآید و به بدن و اشیای اطرافمان برمیگردد: راه رفتن، لمس کردن، احساس کردن، بیرون رفتن، حرکت دادن بدن و حتی وسایل سادهای که در شرایط عادی اصلاً به آنها توجه نمیکنیم. در شرایط تازهٔ زندگی، همین چیزهای کوچک میتوانند ناگهان معنای بزرگی پیدا کنند.
شاید اگر به جای جستوجوی معنا در مفاهیم بسیار بزرگ و انتزاعی، آن را در چیزهای ملموس و واقعی اطرافمان پیدا کنیم، زندگی برایمان معنادارتر شود.
از این زاویه، سرنوشت دیگر فقط یک مفهوم فلسفی نیست. حادثهای که اتفاق افتاده، هر علتی که داشته باشد، به تجربهای واقعی در زندگی انسان تبدیل شده است.
شاید نتوانیم ثابت کنیم چیزی که برایمان اتفاق افتاده، سرنوشت بوده یا تصادف؛ اما نمیتوانیم واقعیت خودِ اتفاق را هم انکار کنیم. سرنوشت ممکن است بهعنوان یک نظریهٔ انتزاعی قابل اثبات نباشد، اما بهعنوان یک تجربهٔ انسانی، کاملاً واقعی است.
راتمن در نهایت به جای اینکه پاسخ قطعی به پرسش «آیا باید به سرنوشت باور داشت؟» بدهد، توجه ما را از پرسشهای بزرگ و انتزاعی به زندگیِ ملموس برمیگرداند؛ به چیزهایی که همین حالا در اطراف ما هستند و تا وقتی از دستشان ندادهایم، شاید اصلاً متوجه ارزششان نباشیم.
برداشت من از مقاله
به نظرم مسئله فقط این نیست که سرنوشت هست یا نیست. ما دربارهٔ بسیاری از اتفاقهای زندگیمان هیچوقت به جواب قطعی نمیرسیم. نمیدانیم اگر آن تصمیم را نمیگرفتیم، اگر آن روز از خانه بیرون نمیآمدیم، اگر آن آدم را نمیدیدیم یا اگر یک اتفاق کوچک طور دیگری رخ میداد، زندگیمان چه شکلی میشد.
شاید قرار نیست برای همهٔ «چرا»های زندگی جواب داشته باشیم. اما میتوانیم دربارهٔ «حالا چه؟» تصمیم بگیریم.
شاید پذیرش سرنوشت، به معنای تسلیم شدن در برابر آن نباشد؛ همانطور که انکار سرنوشت هم لزوماً به معنای اختیار کامل ما بر زندگی نیست. ممکن است اتفاقی خارج از اختیار ما زندگیمان را تغییر دهد؛ چیزی که نمیتوانیم دلیلش را بفهمیم و نمیتوانیم گذشته را برگردانیم. اما واکنش ما به آن اتفاق هنوز میتواند انتخاب خودمان باشد.
و شاید معنای زندگی هم بیشتر از آنکه در پیدا کردن یک پاسخ نهایی برای «چرا؟» باشد، در همین چیزهای کوچک و واقعی اطراف ماست؛ در یک قدم، یک گفتوگو، توانایی انجام دادن کاری که تا دیروز عادی به نظر میرسید و در قدردانی از چیزی که تا وقتی داشتیمش، معنایش را نمیدیدیم.
شاید لازم نباشد سرنوشت را باور کنیم؛ کافی است بپذیریم که همیشه همهچیز در اختیار ما نیست، اما هنوز بخشی از زندگی در اختیار ماست: اینکه با آنچه اتفاق افتاده، چه کنیم.
منبع:
Joshua Rothman, “Should You Believe in Fate?”, The New Yorker, August 21, 2026.