دلتنگی چهار دیواری
در این چهاردیواریِ آپارتمان دلم میگیرد. فرقی نمیکند در چه آپارتمانی باشم؛ از این دیوارها دلم میگیرد. روح من با چهاردیواری سازگار نیست، حالا شما اسمش را بگذارید قصر.
حتماً پیش از آنکه آدم باشم، درخت بودم. شاید هم آدمی بدوی که در دل طبیعت زندگی میکرد. صدای بارش باران، رود، جویبار، در من جاریست. برای همین است که گاهی به مستندهای طبیعت پناه میبریم؛ طبیعتی جاندار، در قابِ تلویزیون، در جعبهای بیجان. انگار این تنها راهیست که از پشتِ شیشه، دوباره به آنجا برگردیم.
همین چند شب پیش، مستندی از زندگی در کوهستانهای ترکیه دیدم. زنی که در جوانی همسرش میمیرد و شش فرزند را با کار در کوهستان بزرگ میکند. میگوید: «اینجا جاده ندارد، کسی هم نمیتواند بسازد.» دنیا پیر شده، پیر.
پسرش میگوید: «من در شهر استانبول زندگی میکردم. قدیمها مثل الان نبود؛ باید دو ساعت زودتر از خانه بیرون میزدی تا به محل کارت برسی. تو روستا با دو تا گاو و گوساله میشود پیشرفت کرد، پول درآورد.»
مادر میگوید: «مادربزرگ صد سالش است و از من بهتر راه میرود.» مادربزرگ میخندد و میگوید: «من چوپانم.» و وقتی از همسرش یاد میکند، اشک میریزد. میگوید: «هر روز برایش گریه میکنم.» در چهرهاش چیزی هست که فقط از سالِها زیستن در کنارِ یک نفر میماند؛ جایی که دیگر با هیچچیز پر نمیشود.
همسایهشان، در حالِ درو کردنِ علفهای هرز، میگوید: «فرصت هست. همهچیز هست. خوبی هست، بدی هست. انسانیت… حالا دیگر انسانیت نیست.»
سه نسل را میشود در این مستند دید که هرچه جلوتر رفتهاند، وارفتهتر شدهاند؛ از اصالت به سمتِ ماشینیشدن. در این کوهستان، جز سبزی هیچچیز دیده نمیشود. نگینهای شیشهای، بر ساقهای ترد و نازک و جوان میدرخشند. هیچوقت اینقدر بز و گوسفند در یک گله ندیده بودم.
چوپان میگفت: «وقتی هوا خوب باشد، چوپان میخندد.»
آسیابی کوچک و سنگی، متروک در دلِ کوهستان، که حتی تاریخچهاش را هم نمیدانستند؛ آسیابی مرده که زمانی آدمها برای آسیاب کردنِ گندم به بالای کوهستان تردد داشتند. حالا حتی نامی از آنها نیست.
چوپان میگفت: «یکبار شیرِ این گله را خوردم و معتاد شدم.» چوپانی معتادِ همین شیر است. از بچگی این شیر را خورده، حالا شصت سالش است، اما مثل بیستسالهها ست؛ خستگی نمیداند چیست. بزها کنار هم، زیر سایهی درختان دراز کشیده بودند.
چوپان میگوید: «پول هست. آدمها همهچیز را آماده میخواهند، باید کاشت. باور دارید لبنیاتِ آماده قابلِ خوردن نیست؟ کلسترول را بالا میبرد.» میگوید: «کسی که حیوانات را دوست دارد، آدمها را دوست ندارد.» همهچیز را در گروِ بز و گوسفندانش میبیند. میگوید اگر گله خوب بچرد، همهچیز خوب است.
زندگی در جنگل و کوهستان، در هوای صاف و زمینِ بکر، نمیدانم چگونه است؛ اما میدانم آدمی اگر اراده کند، گند میزند به هر چه خوبی و زیباییست.
و من همچنان در همین چهاردیواری نشستهام، به قابِ تلویزیون خیره، دلتنگِ جایی که شاید هرگز ندیدهام.
مریم سلیمانی