وقتی کتابفروشی، کافیشاپ میشود
این روزها چند پست دیدهام دربارهی تبدیل کتابفروشیها به کافهشاپ. این اتفاق بیربط به ماجرای کتاب نیست.
در هر کتابفروشی همیشه چند لیست از کتابهای تکراری روی ویترین مینشیند؛ نه اینکه کتابهای بیارزشی باشند، اما آنقدر دیده شدهاند که دیگر چیز تازهای برای گفتن ندارند. در سایهی همین کتابهای پرتبلیغ، نوشتههایی هست که خاک میخورند. تمام حرفهای خوب از آدمهای معروف بیرون نیامده؛ خیلی از متنهایی که نامی پشتشان نیست، پرمایه و زیبا نوشته شدهاند، اما کسی آنها را نمیبیند.
گرانی کتاب، بیتوجهی به هدررفت درخت، افول عادت مطالعه، در دسترس بودن نسخههای پیدیاف، و دهها دلیل دیگر که شاید شما بهتر از من بشناسید، دست به دست هم داده تا کتابفروشیهایی جمع شوند که میتوانستند محفلی گرم برای کتابخوانها باشند؛ جایی برای دیدار دو دوست، بدون هزینه.
حالا همان مکان به کافیشاپی پرهزینه بدل میشود. خوردن یک چای ساده، همقیمت یک کیک خانگی و یک فنجان قهوه در خانه تمام میشود.
آنچه از دست میرود فقط چند قفسه کتاب نیست؛ آن نقش انسانیست که دستی، بیالگوریتم، کتابی گمنام را به دست خوانندهای میرساند. جایی ماندگار.