پیش از آنکه انسان خط را اختراع کند، سخن گفتن را آموخته بود. این یعنی هزاران نسل با هم حرف میزدند، اما هیچ نشانی از آن گفتوگوها بر سنگ یا کاغذ باقی نمانده است. شاید به همین دلیل، منشأ زبان هنوز یکی از بزرگترین رازهای علم باشد.
آنچه این راز را ژرفتر میکند، پرسشی است که کمتر به آن توجه میشود: اگر هیچ زبانی وجود نداشت، نخستین انسانها چگونه فهمیدند که میتوان با صدا اندیشه را منتقل کرد؟ کودکان امروز زبان را از پدر و مادر و اطرافیان میآموزند، اما نخستین نسل انسان از چه کسی آموخت؟
پاسخ قطعی برای این پرسش وجود ندارد. دانشمندان بر این باورند که زبان در یک لحظه متولد نشد، بلکه طی صدها هزار سال و بهتدریج شکل گرفت. صداهای ساده برای هشدار، شکار یا درخواست کمک، آرامآرام به نشانههایی معنادار تبدیل شدند و این نشانهها سرانجام به واژه و جمله رسیدند. با این حال، این توضیح هنوز همه ابهام را از میان برنمیدارد؛ زیرا فاصله میان یک فریاد غریزی و زبانی که بتواند عشق، اندوه یا اندیشهای انتزاعی را بیان کند، فاصلهای عظیم است.
پرسش شگفتانگیز دیگر این است: اگر همه انسانها از نیاکان مشترکی آمدهاند، چرا همه به یک زبان سخن نمیگویند؟ چرا زبان مردمانی که در فلات ایران ماندند، به فارسی انجامید و زبان مردمانی که به شمالغرب اروپا رفتند، به انگلیسی؟
پاسخ علم این است که در آن روزگار نه فارسی وجود داشت و نه انگلیسی. گروههای انسانی پس از مهاجرت، هزاران سال از یکدیگر جدا زندگی کردند. هر گروه، واژهها و شیوه تلفظ خود را اندکاندک تغییر داد. این تغییرهای کوچک در طول هزاران نسل روی هم انباشته شد تا سرانجام زبانهایی کاملاً متفاوت پدید آمدند. بنابراین کسی تصمیم نگرفت «انگلیسی» یا «فارسی» حرف بزند؛ این زبانها خود حاصل تاریخ، مهاجرت و گذر زماناند. بعضی پژوهشگران آن را ذاتی و بعضی پیشازبانی و بعضی کدگذاری از طرف خداوند در ذات انسان میدانند.
اما شاید راز اصلی هنوز پابرجاست. علم میتواند توضیح دهد که زبان چگونه تغییر کرد، اما هنوز با اطمینان نمیتواند بگوید آن جرقه نخستین چه بود؛ لحظهای که ذهن انسان دریافت صدا فقط صدا نیست، بلکه میتواند حامل معنا باشد.
شاید به همین دلیل، زبان تنها یک ابزار ارتباط نیست؛ یکی از بزرگترین معماهای آفرینش انسان است. ما هر روز سخن میگوییم، اما هنوز نمیدانیم نخستین واژه چگونه بر زبان نخستین انسان جاری شد. همین نادانسته، زبان را از یک پدیده صرفاً زیستی، به مسئلهای علمی، فلسفی و حتی هستیشناختی تبدیل میکند.
ترجیح دادم قبل از آنکه بگویم زبان چیست؟ بپرسم از کجا آمده است. شاید عجیب باشد اما من این را آمادگی ذهنی میدانم که اول مطلب بالا خوانده شود
زبان چیست؟
زبان در نگاه زبانشناسی، مجموعهای ساده از واژهها نیست. زبان یک نظام نشانهای زنده و اجتماعی است؛ شبکهای از قواعد و واحدها که انسان به کمک آن اندیشه، احساس، تجربه و تخیل خود را بیان میکند.
زبان تنها ابزار انتقال اطلاعات نیست؛ با آن میاندیشیم، شعر میسازیم، دروغ میگوییم، میپرسیم و جهان را بازآفرینی میکنیم.
در تقسیمبندی رایج، زبان در سه شکل اصلی دیده میشود: گفتاری، نوشتاری و اشارهای. زبان گفتاری از نظر تاریخی مقدم بر نوشتار است و نوشتار تنها شیوهای برای ثبت و تثبیت گفتار به شمار میرود. زبان اشاره نیز نظامی مستقل از نشانههاست که در بستر ارتباط انسانی شکل گرفته است.
سالها تصور میشد یکی از ویژگیهای بنیادین زبان انسان، توانایی او در ترکیب واحدهای کوچک و ساختن معناهای بیپایان است. اما پژوهشهای جدید این تصور را با پرسشهای تازه روبهرو کردهاند.
در مطالعهای که به سرپرستی Catherine Crockford بر روی شامپانزههای وحشی انجام شد، رفتارهای صوتی این جانوران بررسی گردید. نتایج نشان داد شامپانزهها میتوانند برخی آواهای تکی را با یکدیگر ترکیب کنند و از این ترکیب، معنایی تازه بسازند.
برای نمونه:
A میتواند به معنای تغذیه یا حرکت باشد،
B میتواند به معنای پرخاشگری باشد،
و ترکیب AB میتواند معنایی متفاوت مانند «تغذیه همراه با استراحت» یا «حرکت در یک وضعیت خاص رفتاری» ایجاد کند.
این یافتهها نشان میدهد توانایی «ترکیب برای تولید معنا» شاید ریشهای بسیار کهنتر از انسان داشته باشد.
با این حال، میان این نظامهای ارتباطی و زبان انسانی هنوز فاصلهای اساسی وجود دارد. زبان انسان نه فقط ترکیب صداها، بلکه توانایی ساخت معناهای انتزاعی، بینهایت و فرهنگی است؛ زبانی که میتواند فلسفه، علم، شعر و روایت بسازد. در نتیجه، زبان را نمیتوان صرفاً به صدا یا واژه فروکاست. زبان یک پدیدهٔ اجتماعی-ذهنی پیچیده است که هم ابزار ارتباط است و هم ابزار اندیشیدن.
پس پرسش «زبان چیست؟» همچنان باز است؛ هر پاسخ تنها بخشی از آن را روشن میکند، نه تمام آن را.
مریم سلیمانی