پس پریروز پیش برای اینکه کمی از فشار سوگواری کم کنم و خودم را به زندگی روزمره برگردانم، به پارک لاله رفتم. تنها دلیلم این بود که گربهها را تماشا کنم و از حضورشان انرژی بگیرم.
پیش از ورود به پارک، چای ذغالی سفارش دادم. بوی چوب و دود آرامم میکرد. اما هر بار که نگاهم به خیابان میافتاد، تهیشدنی آرام در من بالا میآمد.
کمی که پیادهروی کردم، تازه متوجه شدم چقدر شل و وارفته راه میروم. انگار پاهایم مرا میکشیدند، نه من آنها را. همانجا بود که فهمیدم سوگ فقط روح را خسته نمیکند؛ توان جسم را هم آرامآرام تحلیل میبرد. طبق عادت دست بر تنه تنومند درختان گذاشتم و با درختان سخن گفتم. انرژی مادر زمین را از تنه درخت دریافت کردم.
برخلاف تصمیمی که داشتم، به بازارچه پارک رفتم و یک بشقاب پاستا سفارش دادم. هنوز مشغول خوردن بودم که گربهای یکدست طلایی با چشمان طلایی کنارم نشست. با میوی خاصی مرا صدا زد. کلی نوازشش کردم و گفتم: «چی شده خانومی؟ چیکار میتونم برات بکنم؟»
چند تکه مرغ را از میان سس پاستا بیرون کشیدم و برایش گذاشتم. با اشتها خورد. بعد از خوردن غذا دوباره کنارم آمد و شروع به حرف زدن به زبان خودش کرد.
نمیدانم واقعاً چه میگفت، اما احساس کردم بار غمم را میفهمد. چند دقیقهای با آن گربه طلایی همصحبت شدم و وقتی از او جدا شدم، حال دلم کمی سبکتر شده بود.
هر بار که به پارک لاله میرفتم، گربهها برایم نشانهی زندگی بودند؛ سالم، سبک، پرسهزن میان نور و سایه. اما اینبار دو بار چشمم به گربههایی افتاد که حالشان خوب نبود. یکیشان زخمی بود… گردنش. نگاهش که کردم، چیزی درونم فرو ریخت. همان حس ناتوانیِ آشنا؛ اینکه میبینی رنجی هست و دستت کوتاه است.
با خودم فکر کردم اگر آنها در کشور همسایهمان ترکیه بودند، شاید رسیدگی بیشتری میشد… شاید کمتر تنها میماندند.
بعدتر، پسری را دیدم که استخوان و گوشت پخته برایشان آورد. همان لحظه انگار عطر مهربانی در هوا پر شد. در این روزگار سرد، دیدن چنین آدمهایی دل را گرم میدارد.
گاهی جهان با همین دلخوشیهای کوچک ادامه پیدا میکند.
مریم سلیمانی
یادداشتها