هذیاننویسی
هذیاننویسی بیشتر به نوشتاری شبیه است که تداعیهای ذهنی ناگهانی دارد؛ از منطق خطی پیروی نمیکند؛ گاهی جملهها ناتمام یا بهظاهر نامرتبطاند؛ و تصاویر و کلمات، بیواسطه و رؤیایی یا کابوسوار در کنار هم قرار میگیرند. در این شیوه، نویسنده آگاهانه سانسور ذهنی را کنار میگذارد و هر آنچه در لحظه بر ذهنش میگذرد، بدون ویرایش یا قضاوت مینویسد.
در این معنا، هذیاننویسی شکلی از نوشتنِ فراواقعگراست؛ بیمنطق، بیقید، و رها از ساختارهای معمول زبان. نوشتنی که در آن جریان فکر قطع نمیشود و کلمات بدون تلاش برای نظم یا توضیح، روی کاغذ جاری میشوند.
با این حال، این بیمعنینویسی در ظاهر، اغلب در درون خود معنایی پنهان دارد. معنا نه به شکل مستقیم و عقلانی، بلکه در لایههای زیرین تصویرها و تداعیها شکل میگیرد؛ جایی میان رؤیا، احساس و ناخودآگاه.
هذیان ۱
لاس شبانه
چرخدندههای سرم قیژقیژ میکنند. شبهاروغنمالی میکنم، تا هنگام خاب سروصدایش بیُافتد. ریموت پلکهایم اتصال دارد. مدام پلکهایم بالا و پایین میروند. شبها بزاق دهانم آب را به روی گلوگاهم میبندد و با خیارِتلخ بخاب میرود. خشکی دهانم با پایش به انتهای حلقم میکوبد. میخواهد لاس بزند تا حلق را بیدار کند. مغزم که همیشه چشمهایش بازاست، در خاب قدرت حرف زدن ندارد. فقط میتواند تماشا کند و در دلش بگوید صبح که بیدار شوم دهان تکتکتان را سرویس میکنم. اخلاقم سگی شده است نه از نوع تربیت شده و آپارتمانی، بلکه از نوع وحشی و دورگه گرگی و سگی در جنگل. بلند میشوم یک قرص خابآور و شلکننده عضلات میخورم. مدتی نمیگذرد که تمام اعضای بدنم شل و وارفته میشود.
هذیان ۲
صدای دهل
سایههای بیزارم از علفزارهای بیراهه به سر تاسر شهر کشیده شده بود. دستهای گرم او، تنور نانوایی مشعباس را گرم میکرد. عرق جبینش، بوی گندی در زیر بغلش میداد و پاهای بو گندویش تمام فرش آسفالت خیابان را به گند کشیده بود. آروغهای معدهاش در آسمان، حبابها را میترکاند و ماهیها را میخشکاند. حالا این غول بیشاخ و دم را کجای دلم بگذارم. هرجا بزارمش دست و پایش بیرون میزند. آن را در باغچه خانه، زیر درخت آلبالو میگذارم. دستمال زردم را به آن گره میزنم تا با برف سال آینده به زمین برود. خدارا چه دیدی، شاید پسر مشقاسم راهم با خود آورد. پارسال با باران رفت. امسال با برف میآید. میگویند با هفت دختران آسمان عهد بسته است. من میگویم این رمزیست میان او و دختر عفت خانم_میگی نه_صدای جشن عروسیشان را در چهارسوی بازار در پستوی مش عباس خواهی شنید.
هذیان ۳
شهر آزاد
زبانم دراز شده است و زیر پایم گیر میکند. رُسِ خوشزبانی گرفته است. شیطانِ رجیم دستهدسته رزهای سرخ میفرستد. ایمانِ درونم مدام با شیطان لاس میزند. آتشپارهها بر تختِ سر، لَنگ در هوا ماندهاند.
نکبت بر دروازهٔ شهر میکوبد و کرگدنهای عقیمشده اجازهٔ ورود نمیدهند. پریان، با تورهای ماهیگیری بر سر و بالهای خاردار، به سوی دروازهبانان میروند. طولی نمیکشد که احساسی ناداشته در بوتههای توتفرنگی شکوفا میشود.
از آمیزشِ کرگدن و فرشتهٔ خاردار، تخمِ هوس کاشته میشود و شهر، برای همیشه، به گ. میرود.
هذیان۴
اندرونی و بیرونی
یه پا جلو یک پاقدم تکرار کردم هفت قدم. نهنگ پیر سرتاس من را بلعید. در غارِشکمی او لای رودهها، شیری بییال وکوپال را دیدم. گفتم: تو شیری؟گفت:شیرهایم، سوسمار مرا تحریک کرد به لب آب کشانیدم و نهنگ مرا بلعید. رودههای نهنگ را دور بوتههای خاری در اطراف پیچاندم. من و شیرهای به سقف غارِشکمی کوبانده و دوباره به کف افتادیم. یکباره تودهای از سیل به سمتمان روان شد و ما را به کوهسنگی تیز کوبیدمان. ستارهها دور سرم جیغ زدند و شیرهای هرچه کشیده بود پرید. دهان نهنگ باز شد و از اندرونی به بیرونی پرتاب شدیم. مارِخوشقد و بالایی به دور پایم پیچید. مرا تحریک میکرد. یاد حرف شیرهای افتادم. شیرهای غرشی کرد و خود را بتکاند. یالهایش از هم لاخ لاخ شد.انگار ژل زده بود. کمر باریک کرد و زور بازویش را به مار نشان داد. مار به رودخانه شد. حالا شیرهای همان شیر با یال و کوپال بشد و برفت.
هذیان ۵
کلمه میزاید
کاغد کاهی و آب مخلوط میشود و آرد کاغذی کلمه میپزد. کلمه، کلمه میزاید. جمله این نوزاد کشدار.
جمله میبافد و میزاید و صفحه پر میشود. صفحه با منگنه همخاب میشود و میزاید. نوزادی کاغذی با پوستی گندمی و قد کوتاه و صورتی پهن.
تن پوشی به رنگ سرخ و بیرنگ. هزارپا دنبال دستانش میگردد. میخواهد نوزاد را در آغوش بگیرد. به سر انگشتانش لیس میزند و لپ نوزاد کاغذی را میگیرد. منگنه در دستش فرو میرود و نوزاد از عرش به فرش میافتد. نوزاد خود را خیس میکند و صفحه او را کنار آتش میگذارد.
نوزاد کاغذی در شعله نارنجی، با تن پوش قرمزش میرقصد. پهلویش دود میشود. کلمهها با هزار دنگ و فنگ به بیرون میریزند و به کتابخانه پناه میبرند.
هذیان ۶
سرزمین هذیان
قارچها در صندوقچهٔ مادربزرگ پنهان شده بودند. هیولای کوهدره در قالیِ سلیمان به خواب رفته بود. کمدها بر کف اتاق قدم میزدند. ماهیِ آبخوره در سینهٔ زنِ همسایه بالبال میزد. حاکمان شهر به بمبوارههای آسمان آب میدادند تا پیدرپی شکوفه بزنند.