خاڪسترِ رؤیا
در میهمانے شب، زنے را دیدم.
گیسوانش حلقہ میزدند بر شانههایش، چشمانش مهتاب بود.
بہ سویش قدم برداشتم؛ از او تقاضاے رقص ڪردم و پذیرفت.
دست بر دور ڪمرش، چشم در چشم، یڪ قدم پیش و قدمے پس؛
ستارهها میباریدند و ڪهڪشانها گرد وجودش میچرخیدند.
شیطان در برابرش زانو زدہ بود و روحهاے سرگردان در مستے میچرخیدند.
هستے دوبارہ آفریدہ شدہ بود و من در دریاے اندامش غرق بودم.
لبانمان بر هم نشست… چشم گشودم؛
او محو عشق در آغوش دیگرے میرقصید،
و من تنها، میانِ خاڪسترِ رؤیا فرو میرفتم.
مریم سلیمانی