هر وقت از مدرسه تعطیل میشدیم، بساط پوستر فروشی جلوی در مدرسه پهن بود. من هیچوقت پوستر آدمها را نمیخریدم؛ از عکسهای مجله بیشتر خوشم میآمد. پوسترهای گل و بلبل، شمع، طلوع و غروب آفتاب مد بود. پوسترهای هنرپیشهها و خوانندههای آنور آب یواشکی فروخته میشد.
یک روز چشمم به پوستر سیاهوسفید چارلی چاپلین افتاد؛ همان صحنه معروف با پسربچه از فیلم شیشهانداز که شیشهها را میشکست و چارلی چاپلین، شیشهانداز دورهگرد، پیدایش میشد. آن را خریدم و به در کمدم چسباندم.
برای خیلیها، پوستر حکم کاغذ دیواری را داشت. دیوار اتاق را تمیز و زیبا میکرد. اما برای من، این یکی فرق داشت.
یک روز از مدرسه برگشتم و دیدم پوستر نیست. کنده شده، از وسط پاره شده و افتاده توی کمد. اول فکر کردم کار خواهرزادههای مادرم است (جزو فامیلهایی که برای همیشه کنار گذاشتمشان). پرسیدم: «کی پوسترمو پاره کرده؟»
پدرم گفت: «من.»
قدیمترها، پدر و مادرها با اعتمادبهنفس بودند. جوری که فکر میکردند همه چی را میدانند. نه به تربیت خشک قدیم نه به تربیت شُلِ الان.
گفتم: «چرا؟» گفت: «دوست ندارم عکس یه مرد غریبه رو به کمدت بچسبونی.» گفتم: «بابا، تو واقعن چارلی چاپلین رو نمیشناسی؟»
قیافهاش مظلوم شد. گفت: «چارلی چاپلین بووود؟» گفتم: «آره، آخه عکس غریبه، اونم به اون بزرگی توی کمدم چیکار میکنه؟ حداقل میذاشتی من بیام بعد پارهاش میکردی!»
دستی توی موهایش کشید، با لبخندی محو و ریز گفت: «باباجون، پول میدم برو یکی دیگه بخر.»
گفتم: «نمیخوام. بعد عمری یه پوستر خریدم، اونم پاره کردی.»
این اولین و آخرین پوستری بود که خریدم.
مریم سلیمانی