بخاطر اتفاقهای اخیر و بیماری یکی از اعضای خانواده، خیلی بهم ریختهام.
از نقش بازی کردنِ قربانی متنفرم.
از اینکه فقط اشک بریزم و هیچ کاری نکنم هم بیزارم.
به وقتش گریه میکنم؛
بعد بلند میشم و هر کاری لازم باشه انجام میدم.
پر از خشم و بیقراری بودم. عصبی.
احساسهایی که از در و دیوار روی سرم میریخت.
و آگاه بودم که خیلیها در همین وضعیتاند.
رفتم تجریش.
شلوغیاش هم دردی دوا نکرد.
رفتم باغ فردوس.
شبیه ساختمانی زیر آوار بود.
مصالح ریخته بودند.
حوضچه را خراب کرده بودند.
چراغها خاموش.
خلوت.
چند مغازه بسته.
هیچ روح زندهای نبود.
از آنجا هم آمدم بیرون.
با دوستم رفتیم بیرون موزه سینما.
دو شات قهوه شنیِ خیابانی خوردیم.
کمی به مردم نگاه کردم.
هر نیمکت، یک نفرِ تنها.
یا دو نفری که هرکدام ساکت نشسته بودند.
من اما، هر لحظه مشغول جذب انرژی مثبت بودم؛
برای ذخیره کردن.
برای دوام آوردن.
برای کم نیاوردن.
برای مسئولیتهایی که روی دوشم هست.
گربهای کنارم بود.
شروع کردم نوازشش کردم و باهاش حرف زدم.
حال گربه هم خوب نبود.
خیره میشد به یکجا.
دور قدمهایم نمیپیچید.
برگشتم خانه.
هیچ میلی به غذا ندارم.
اما بدن فیزیکی و سلامت روح به تغذیه نیاز دارد.
تخممرغ گذاشتم روی گاز؛
شاید عسلی بشود،
شاید بتوانم بخورم.
برای بقا.
اینها را مینویسم تا بدانید:
تنها شما نیستید که حالتان خوب نیست.
برای هم دعا کنیم.
همدیگر را درک کنیم.
فرکانس مثبت بفرستیم.
و اگر کاری از دستمان برمیآید، برای هم انجام بدهیم.
مراقب سلامت روح و روانتان باشید.
مریم سلیمانی
یادداشت شبانه