

قرار عصرگاهی با گربههای پارک لاله
بعد از پانزده روز خانهنشینی، برای بیمارم به بیمارستان مراجعه کردم. بماند که داغ دلم از سوگ خواهرم تازه شد. تمام مدت در بیمارستان یا با خودم حرف میزدم یا با خواهری که حضورش را ندارم.
بعد از آن، برای پیادهروی به پارک لاله رفتم؛ بیشتر برای وقت گذراندن با گربههایش و انرژی گرفتن از درختان تنومندش. من با وجود طبیعت و درختان جان میگیرم. دستم را روی تنهٔ درختان میگذارم، با آنها نجوا میکنم و از بودنشان، از سایه و نفس بخشیدنشان، سپاسگزارم. فقط طبیعت است که میتواند حالم را خوب کند.
پارک پر از بچهگربه بود. گربهها زایمان کرده بودند و دوباره پارک جان گرفته بود. بچهگربهها با شیطنت و زیباییشان به پارک روح داده بودند. درختان قدیمی و گربههای کوچک، کنار هم تصویری از زندگی و ادامه داشتن ساخته بودند.
پارک خلوت بود. از بوی گل کشیدن عابران که بگذریم، بوی نم و سبزه فضا را پر کرده بود. هوای عصرگاهی بوی بهار و درختان زردِ بر زمین ریخته، بوی پاییز میداد.
نوازش کلامی و فیزیکی گربهها جانم را شارژ کرد. چنان با محبت به دنبالم میآمدند و بدرقهام میکردند، گویی هرکدام یک گربهٔ خانگی و تربیتشده بودند.
گربهای سیاهوسفید، وقتی ایستاده بودم و یربون صدقهشان میرفتم، آمد و سرش را روی کتانیام گذاشت. نازش کردم و دلم نیامد پایم را تکان دهم. همانجا خوابید و دراز کشید و وقتی گفتم عکس بگیرند، رو به دوربین نگاه کرد.
کلاغها را در هر شاخهای که میدیدم صدا میزدم. با گوشهٔ چشم نگاهم میکردند و با احتیاط فاصله میگرفتند و گوش میدادند.
حالا بیشتر از پیش اطمینان دارم حیوانات قدرشناساند و عشق و مهر هدیه میدهند؛ بیشتر از آدمها. بله، خیلی بیشتر. خیلیها وقتی این را میگویم، رگ گردنشان باد میکند. خب، ثابت کنید ببینیم.
با کلی عشق و خستگیِ لذتبخش به خانه برگشتم.
مریم سلیمانی