یک بعدازظهر معمولی
بعدازظهر است. باز پشت پنجره، روی صندلی فلزی قدیمی پدر نشستهام. تمام چشماندازم همین چند درختی است که سر به فلک کشیدهاند؛ رگهای سبز روشنشان را به آسمان دوختهاند.
هویجی در دست دارم. با هر گازی که میزنم، قوای تازه میکنم و مینویسم. به آسمان چشم دوختهام تا پرندهای پر بزند. یکی از زیباییهای آسمان، همین پرندگاناند؛ پرندگانی که وقتی هستند، زندگی هم هست. آسمان با حضورشان شبیه یک نقاشی زیبا میشود.
بالاخره یک گنجشک روی آنتن بام همسایه نشست. یکی دیگر را هم لابهلای شاخههای درخت دیدم. از این فاصله، دیدن پرنده میان شاخه و برگها دشوار است. گنجشک همانجا، بیصدا نشسته و مشاهده میکند و من هم او را نگاه میکنم.
همین کار ساده برای آدمها سخت است؛ اینکه هیچ کاری نکنند، بیصدا یکجا بنشینند و فقط مشاهدهگر باشند. من هم تصمیم گرفتم با گنجشک همراه شوم؛ همینجا بنشینم و او را نگاه کنم.
خوب، گنجشک خانهمان پر زد و رفت و من هم باید بروم سراغ شام.
دمپختک.
یکی از غذاهای اصیل تهران؛ ساده، دمدست و بسیار لذیذ.
لپهباقالی زرد را با کمی نمک، زردچوبه و یک تکه چوب دارچین میپزم. برنج را هم با نمک، روغن و زردچوبه آماده میکنم و اگر دلم خواست، کمی زعفران میریزم. البته زعفران ضرورتی ندارد؛ بیشتر زردچوبه است که برنج را زرد میکند.
وقتی برنج جوش آمد، چند جوش زد و نیمپز شد، باقالیهای پختهشده را، بدون آب، داخل برنج میریزم. یک جوش هم با باقالی میزند و بعد مثل یک کته ساده، دمش میکنیم.
این غذا با همهچیز سرو میشود؛ ترشی، ماست، سالاد، سیرترشی، سبزی خوردن، پیاز… هرچه باشد خوشمزه است و اگر هیچکدام هم نباشد، باز خودش بهتنهایی بسیار لذیذ است.
اما برای فوقالعاده کردنش، میتوانیم یک تخممرغ نیمرو هم کنارش درست کنیم.
خیلی لذیذ میشود؛ به امتحانش میارزد.
مریم سلیمانی