چرا نباید هر شعری را خواند؟
ذائقهٔ ما با خواندن شکل میگیرد. شعرهای سطحی و کممایه میتوانند به ذائقهٔ زبانی و روحی ما لطمه بزنند. شعر خوب باید ما را به فکر و جستوجو بکشاند؛ باید در کلماتش جان باشد و در معناهایش عمق.
از پیش از نیما یوشیج – که شعر سپید را پدید آورد – تا پس از او، شاعرانی بودهاند که شعرشان در چند نسل ماندگار مانده است؛ چون مفاهیم انسانی، نوآوری و کلمات پُرمایه در آثارشان جاری بوده. حتی اگر بخشهایی از شعر سختفهم باشد، ما را وادار میکند جستوجو کنیم و معنای واژهها را بیابیم. همین جستوجو، واژگان ما را بیشتر و ذهن ما را عمیقتر میکند. این سختی، بخشی از زیبایی شعر است. گاهی هم زیبایی در ابهام شعر پنهان شده.
در کنار آن، بعضی شعرها با وجود سادگی، احساسات ما را بیدار میکنند؛ بیآنکه بار اضافی غم روی دوشمان بگذارند. اما امروز در بسیاری از گروهها و شبکههای اجتماعی، موجی از دلنوشتههای غمگین، کلیشهای و سطحی دیده میشود؛ متنهایی که با چند جملهٔ تکراری و یک موسیقی غمانگیز زیرصدا پخش میشوند.
این پرسش مهم مطرح است: چرا مردم ایران به استقبال غم میروند؟
غم به اندازهٔ کافی در زندگی ما حضور دارد؛ نیازی نیست خودمان آن را تکثیر کنیم.
در همین زمان، میان شاعران معاصر و جوان، آثار بسیار زیبایی خلق میشود؛ شعرهایی نو و سپید با مفاهیم عمیق، اما کمتر دیده میشوند و کتابهایشان در کتابفروشیها خاک میخورد. در کشورهای دیگر نیز شاعران ایرانی را به خاطر آثارشان میشناسند، نه صرفاً نامشان؛ و این یادآوری مهمیست که اثر است که شاعر را ماندگار میکند.
چرا شعرهای قرنهای پیش هنوز ماندگارند؟
شاعرانی که قرنها پیش میزیستند، دیگر در میان ما نیستند، اما شعرشان همچنان زنده است؛ زیرا آنچه نوشتهاند بر پایهٔ حقیقتهای انسانی، تجربههای عمیق و زبان پخته بوده است. شعر حافظ، مولانا، سعدی یا فردوسی برای زمان خاصی نوشته نشده؛ برای انسان نوشته شده است.
احساس، عشق، حیرت، درد، امید، شک، ایمان، پرسشگری و زیبایی—اینها چیزهایی نیستند که با گذشت زمان کهنه شوند.
در تمام شاعران و شعردوستان، پیوندی مشترک وجود دارد؛ پیوندی که مرز نمیشناسد. به همین خاطر است که ما شعرهای کشورهای دیگر را میخوانیم و لذت میبریم، همانطور که دیگران شعرهای ما را میخوانند. شعر، زبان انسان است، نه زبان یک کشور.
شعرهایی که بر ستونهای محکم زبان، اندیشه و تجربهٔ انسانی بنا شدهاند، نیازی به حضور شاعر ندارند؛ خودِ اثر نفس میکشد و راهش را در میان نسلها پیدا میکند.
به همین دلیل است که شاعر میرود، اما شعر میماند.
در شعرهای پُرمایه، غم از نوعی بیان میشود که خواننده با آن همدل میشود؛ نه اینکه در او تکثیر شود. وقت آن رسیده از دلنوشتههای غمپراکن فاصله بگیریم و به شعرهایی رو بیاوریم که روح را بلند میکنند، نه اینکه زخمیترش کنند.
مریم سلیمانی