
عزیز جانم،
هنوز در گوشِ جانم صدای آن نخستین لحظه میپیچد،
لحظهای که آغوشت، جهانِ کوچکِ من شد
و نگاهت، آیهای از عشق که بر قلبم نازل گشت.
گرمای تو، مرا از سرمای سالها رهاند،
و پناهم دادی، آنجا که هیچکس پناهم نبود.
از یک واژه آغاز شد، از یک سلامِ ساده در دلِ فضایی مجازی،
غافل از آنکه سرنوشت، نقشهای دیگر کشیده بود…
و من، که هرگز جرأت رویاپردازیِ دیدارت را نداشتم،
روزی تو را در آغوش کشیدم و دریافتم
که گاه، رویاها از واقعیت هم واقعیترند.
تو را یافتم، ای گوهرِ ناب،
در میانِ خیل نقابداران، تو بینقاب ماندی.
وقارت آوایی بود که دلم را به رقص واداشت،
مهربانیات، مرهمی بر زخمهای کهنهام.
فهمیدم که هنوز، در این دنیای دروغین،
دلهایی هست که با تمامِ صداقتِ خود میتپند.
آن روزهای تلخ و تنها، به یمنِ حضورت
زیباترین فصلِ عمرم شدند؛
کوتاه بود، آری… کوتاه چون ستارهای که در آسمان میگذرد،
اما در آسمانِ خاطرم، تا ابد خواهد درخشید.
تمامِ عاشقانههایمان، در سینهام کوچ کردهاند
و هرگز رخت سفر نخواهند بست.
بر دستانِ گرمت بوسه میزنم، بارها،
و بر چشمانِ کهکشانیات،
که در آنها، هزاران راهِ شیری از عشق جاریست.
مریم سلیمانی
#نامههای_خیالی