دوازده ضربه
آرامآرام با عصایش خود را به صندلی کنار پنجره رساند. این گوشه از خانه، به اندازهٔ تمام خانه میارزید. بخار کتری گاه کوتاه و گاه بلند میشد و در هوا پراکنده میگشت. صدای ویزویزِ جوشهای ریز آبِ کتری، قهوهجوشی کج و کولهای که همیشه روی گاز بود. مگسهای دور شیرینی، قلاببافیِ دور رومیزیِ سرخ و قابِ خاکگرفتهای که عکسی دونفره را در خود جا داده بود، سکوت خانه را پر کرده بودند. صندلی از یک طرف فرو رفته بود.
ساعت دیواری دوازده ضربه نواخت.
آرام، با قدمهای کوتاه، خود را به درِ ورودی رساند. در را باز کرد. گربهای با موهای طلایی پشت در ایستاده بود و میوی ریزی کرد. برگی تلوتلوخوران بر زمین افتاد. ماشین همسایه، مثل همیشه خراب شده بود و مرد همسایه تا کمر در کاپوت ماشین فرو رفته بود. رهگذران، تکوتوک از دور پیدا بودند؛ و اویی که هر روز، رأس ساعت دوازده ظهر، در را میگشود، بیآنکه کسی پشت در باشد.
مریم سلیمانی