بیقراری؛ سرشت انسان
علت بیقراری ذاتی انسان ناشناخته است. اگرچه برخی معتقدند عشق نخستین بار در وجود انسان پدیدار شد، اما استدلال من این است که سرشت انسان از بیقراری شکل گرفته است.
آیا مردگان نیز دچار بیقراری هستند؟
این پرسش از دیرباز ذهن فیلسوفان، عارفان و اندیشمندان را به خود مشغول کرده است. بلز پاسکال معتقد بود انسان موجودی است که نمیتواند با خود تنها بماند. او بیقراری را ناشی از ناتوانی انسان در تحمل سکوت و تنهایی میدانست؛ از همین رو، انسان پیوسته خود را با سرگرمیها مشغول میکند.
سورن کییرکگور اضطراب و بیقراری را نشانهٔ آزادی انسان میدانست. از نظر او، چون انسان امکان انتخاب دارد، ناگزیر با دلآشوب و ناآرامی نیز روبهرو است.
مارتین هایدگر معتقد بود انسان همواره رو به آینده زندگی میکند و آگاهی از مرگ، سرچشمهٔ نوعی بیقراری وجودی است. تا زمانی که زندهایم، بودنِ ما ناتمام و گشوده به امکانهاست؛ با مرگ، این گشودگی پایان مییابد.
در عرفان اسلامی، بهویژه در اندیشهٔ مولانا جلالالدین محمد بلخی، بیقراری از جنس اشتیاق است؛ روح از اصل خویش دور افتاده و تا بازگشت به آن آرام نمیگیرد. نینامهٔ مثنوی، یکی از روشنترین بیانهای این اشتیاق و بیقراری است.
آرتور شوپنهاور نیز ریشهٔ بیقراری را در «اراده» یا «خواستن» میدید؛ تا زمانی که میل و خواستن وجود دارد، آرامش کامل دستیافتنی نیست.
اما دربارهٔ این پرسش که «آیا مردگان نیز دچار بیقراری هستند؟» پاسخ واحدی وجود ندارد. از دیدگاه فلسفهٔ اگزیستانسیالیستی، بیقراری ویژگیِ زیستن است؛ با پایان زندگی، بیقراری نیز پایان مییابد، زیرا دیگر امکان انتخاب و آیندهای وجود ندارد.
در بسیاری از ادیان، اگر روح پس از مرگ باقی باشد، آرامش یا ناآرامی آن به کیفیت زندگی و سرنوشت اخروی وابسته دانسته میشود، نه به همان بیقراری وجودی انسانِ زنده. از منظر علم نیز تاکنون هیچ شواهد تجربی معتبری برای وجود آگاهی یا بیقراری پس از مرگ به دست نیامده است.
شاید تأملبرانگیزترین نکته این باشد که به جای عشق، بیقراری را منشأ انسان بدانیم؛ گویی انسان موجودی نیست که گاه بیقرار میشود، بلکه موجودی است که از بیقراری آفریده شده است. شاید همین بیقراری است که او را به جستوجو، آفرینش، عشق، پرسش و حرکت وامیدارد و تاریخ انسان را رقم میزند.
— مریم سلیمانی