
برای دوستی که دور است
دوستِ دورِ من،
نمیدونم اونجا که هستی شبه یا روز،
فقط میدونم بعضی شبها
آدم بیهوا از خواب میپره
و دلش نمیخواد چشمهاشو باز کنه.
همون لحظهای که میفهمه
دیگه خواب نیست.
یه بغض میاد
میشینه تو گلو،
از تنهایی،
از غریبی،
از اینکه هیچکس دوروبرش نیست.
بعد آدم با خودش حرف میزنه:
میگه خو چته؟
مگه میشه آدم تو خونهی خودش غریب باشه؟
بغضشو قورت میده.
میگه نه،
چیزی نیست،
فقط از خواب پریدم.
صبح که بشه حالم خوبه.
اما راستشو بخوای
شبها با قرص میخوابم
که بخوابم
و همهچی از یادم بره.
صبح که میشه
غمها دوباره تازهان.
انگار خواب فقط مسکنه
اینها رو به تو میگم
چون دوری،
و آدم بعضی حرفها رو
فقط به آدمهای دور میگه.
دردها شبیه هم نیستن،
حتی اگه اسمشون یکی باشه.
همه درد دارن
ولی هرکدوم یه جور میسوزن.
یه زمانی یکی میگفت:
«دلت بیغم.»
اما من اینو دوست ندارم.
من میگم:
دلت شاد.
مریم سلیمانی