
ای محبوب من،
در این شب آرامِ پاییزی، هنگامی که ماه پردهای نقرهای بر شهر کشیده، قلمم ، به سوی تو روان است. هر واژهای که مینویسم، از دلم برمیخیزد و در مسیر رسیدن به تو، شکوفهای از عشق میشود.
دلم این روزها بیش از همیشه تو را میجوید. هر لحظهای ازدوری تو ، گویی سطر تازهای از دلتنگی بر جانم نوشته میشود. اگر اکنون در چشمانم نگاه میکردی، تصویر خودت را میدیدی؛ چون تمام نگاه من سالهاست که مأمن تو شده است.
ای نور جان من، در این اندوهِ شیرینِ دلتنگی، یاد تو چون نسیمی لطیف است که بر زخمهای دیرینم میوزد و آرامم میکند. وقتی در خیال، چهرهات را به یاد میآورم، جهان رنگ تازهای میگیرد و قلبم از امید حضور تو لبریز میشود.
باران پاییزی که میبارد، خاطراتی را بیدار میکند که زخم میزنند. اما حتی همان زخمها هم وقتی به یاد تو میافتم، آرام میگیرند؛ انگار عشق تو مرهمی است که در جانم جا خوش کرده.
باشد که روزی، نه چندان دور، حقیقت این عشق را دست در دست هم زندگی کنیم. روزی که دلتنگی پایان یابد و آغوش تو، سرزمین آرامش من شود.
با عشقی که کم نمیشود…
و وفاداریای که ریشه در جانم دارد.
مریم سلیمانی
#نامههای_خیالی