آشکارگیِ وجود
«روزگار برای همهٔ ما بارها و بارها سخت میشود؛ و آنچه در زیر این فشارِ مداوم از ما سر میزند، نشان میدهد که واقعاً چه کسی هستیم.»
— چارلز بوکوفسکی
من از این جملهٔ بوکوفسکی دو برداشت دارم.
از یک طرف، شخصیت اصیل آدمها حتی در بدترین شرایط خود را نشان میدهد و بالا میزند. در واقع، وقتی همهچیز گل و بلبل است و اوضاع بر وفق مراد، آدمها خودِ واقعیشان را کمتر بروز میدهند. اما وقتی ورق برمیگردد و سختیها و مشکلات کمر انسان را خم میکند، شخصیت واقعی او آشکار میشود؛ در نحوهٔ برخورد با مسئله و در شیوهٔ مواجهه با آدمهای اطرافی که هیچ نقشی در بهوجود آمدن آن مشکل نداشتهاند. این چیزی است که همهٔ آدمها تجربه میکنند.
از نظر من اما میتوان از زاویهٔ دیگری هم نگاه کرد. گاهی فشار آنقدر شدید و زخمها آنقدر عمیق و ویرانگر میشوند که انسان خودِ واقعیاش را از دست میدهد و توانِ تصمیمگیریِ درست را نیز از کف میدهد. شرایط، حتی بهطور موقت، بر عقل و قضاوتش اثر میگذارد. پس هر رفتار و واکنشی در چنین وضعیتهایی الزاماً نشانگر شخصیت اصلی فرد نیست؛ درست مثل کسی که در اثر بیماری هذیان میگوید.
با این حال، سختیها و فشارها هرگزآشکارگیِ وجود توجیهی برای آن نیستند که انسان تمام عقدهها و رنجهایش را بر سر کسی آوار کند که هیچ نقشی در ایجاد آن شرایط نداشته است. آدمهای بسیاری را دیدهام که نزدیکترین و بیدفاعترین فرد زندگیشان، سادهترین دوست یا عضوی از خانواده را بهنوعی قربانی خشم و ناتوانی خود کردهاند.
اینجاست که دوباره به سخن بوکوفسکی میرسیم؛ جایی که گاهی شخصیت واقعی انسان خود را نشان میدهد و در مقابل، برخی نیز با صبوری و چارهاندیشی از دل بحران عبور میکنند.
مریم سلیمانی