کجای این جهان بیمرز است
ما از دل فرهنگی برخاستیم که پیش از آنکه ما را بپرورد، ما را خاموش کرد.
فرهنگی باستانی، ریشهدار، پر از رمز و شکوه؛
اما ما در دل بیفرهنگی رشد کردیم—در زمینی که هزاران سال قدمت داشت،
ولی آموخته بود که چشم ببندد بر احساس،
بر نیاز،
بر حقیقتی که با هستی در ما نهاده شده بود.
ما از دل ایران و آسیا آمدیم، از دل افسانهها و خِرَدهای کهن؛
اما در جهانی چشم گشودیم که گویی همهی آن عظمت، تنها نامیست برای کتابها.
اروپا، آمریکا،
قارههایی که دیرتر متولد شدند،
اما زودتر به خودباوری رسیدند.
آنها با قدمتی کمتر، فرهنگی پروردهتر ساختند.
و اینجا،
ما هنوز از فهمیدن واژههایی چون «آزادی» هراس داریم،
از «احساس»،
از «اشک»،
از «آغوش»،
از انسان بودن،
خواه زن، خواه مرد.
و من، اینجا، در آستانهی هر پرسش بیپاسخی،
رو به آسمان میکنم و میپرسم:
اگر خدا یکیست،
اگر هستی، یکیست،
پس اینهمه تفاوت از کجا آمده؟
از یک خط روی نقشه؟
یا از نگاهی که از ازل، عدالتی نابرابر را باور کرد؟
آیا خدا به جغرافیا توجه دارد؟
آیا روح ما با زبان و ملیت سنجیده میشود؟
یا ما خالقِ خدایانِ بیعدالتی شدهایم؟
شاید جهان، در ذاتِ خود، بیطرف است،
اما ما، انسانها، آن را با ترازوی خود سنجیدهایم؛
و چه ترازوی کج و پرغروریست این ترازو…
من به خدا اعتراض دارم.
مریم سلیمانی
#فلسفه #فرهنگ_و_جامعه