چنین به مرگ نیندیشیده بودم
به هیچ مرگی چنین ژرف و جانسوز نیندیشیده بودم.
به سیمای کودکانی که شادمانه در سپیدیِ برف میدوند؛
به برفی که بر خاکسترِ سوخته فرود میآید؛
به خندههایی که سوزِ زمستان را درهم میشکنند؛
به آرزوهایی که آنان را تا افقهای روشن میکشانند؛
و به مرگی که نخست جوانی و رؤیا را ربود و آنگاه جان را.
به خونی میاندیشیدم که از روزگار کودکی در شریانهایشان تپنده بود؛
خونی که ناگاه طغیان کرد، جوشید، فوران زد و جاری شد،
و جهان را گلگون ساخت.
چنین به مرگ نیندیشیده بودم.
چگونه انسان به هیولا مسخ میشود؟
خونِ هیولا چه رنگ دارد و چه سرشتی؟
آیا آنان نیز روزی خندیدهاند؟
شادمانه دویدهاند؟
مهر دیدهاند؟
به تماشای پرواز پرندگان نشستهاند؟
بر بالِ مجروحِ پرندهای مرهم نهادهاند؟
با پدر و مادر خویش بر سفرهای مشترک نشستهاند؟
طعمِ عشق را چشیدهاند؟
به راستی انسان بودهاند؟
زیرا چنین سیلانِ خون در جویبارها،
از گوهرِ انسانیت برنمیآید.
مریم سلیمانی