واهی
خدای من نیست. دسته کلید خونهم نیست.
ـ دست تو نیست.
ـ من روی میز دیدمش.
ـ یالا بگرد، باید برم. دیرم شده. هر لحظه میرسه پشت در. میره. تو رو خدا بگرد.
ـ بیا، تو کیف من بود.
ـ یا خدا. اونجا چیکار میکرد؟ حتماً از حواسپرتی انداختمش تو کیف تو. من میرم، خیلی دیر شده.
تمام راه را دوید. رسید به ایستگاه. نه! کیف پولم. جا گذاشتم. دیگه وقت برگشتن ندارم. وارد سالن شد. پلهها را به سمت قطار میدوید. تو پاگرد ایستگاه یه جاکارتی دید. به اطراف نگاه کرد و خم شد، برداشت. چند اسکناس مچالهشده. بازش کرد. خیلی کم است. فکر میکند به اندازهٔ پول قطار باشد. راه افتاد به سمت طبقهٔ بالا. به ایستگاه رسید. قطار نرسیده بود. خودش را پهن زمین کرد. دختر نوجوانی شعری را زمزمه میکرد. آرامتر شده بود. دختر آخر شعر را یادش رفته بود و خندید. به او گفت: خیلی قشنگ خوندید. من هیچوقت به همین اندازه هم نتونستم بخونم. کمی آنطرفتر مرد دیگری لبخند زد. به ساعت نگاه کرد. ساعت ۲ بعدازظهر است. خیلی دیر شد. به آسمان نگاه کرد. کمی آفتاب و کمی ابر است. اگر بیاید؟ اگر نرسم؟ مردی که کنارش بود پرسید: منتظر کسی هستید؟
ـ اینجا نه. دم خونهم.
ـ چهرهتان رنگپریدهست. حالتان خوبه؟
با خودش گفت: منتظر چه کسی هستم؟ او مگر قرار نیست بیاید؟ میآید، میآید… باید زودتر برسم.
مریم سلیمانی